قسمت اول
دخترك برای چندمین بار نگاهی به ساعت مچییش انداخت و زیر لب غر غر كنان گفت: اه باز این پسره احمق دیر كرد انگار اصلا موقعیت منو درك نمیكنه.. و بعد با حرص بسیار گوشی موبایلشو از كیفش بیرون اورد و شروع كرد به اس ام اس زدن : آخه تو كجایی من سه ساعته اینجا معطل تو هستم مثل اینكه فراموش كردی من بخاطر تو الان اینجا هستما من توی پارك ساعی رو به روی قفس طاووس منتطرت روی نیمكت نشستم بیا دیگه خفم كردی الان هوا تاریك میشه و من هیچ جارو ندارم كه برم
.در حال اس ام اس زدن بود كه دختری زیبا در كنارش نشست و با یك نیم نگاه سرتا پای دخترك را نظاره كرد و گفت : سلام خانم خانما چقدر گوشیت قشنگه میشه ببینمش من عاشق گوشیای سونی اریكسونم خیلی با كلاسه گوشیت.
دخترك نگاهی به دختر زیبا انداخت و محو چهره نقاشی شده دختر شد كه در چهره این دختر و آفرینش او خداوند از هیچ چیز در یغ نكرده بود یك روسری شالی كوتاه آبی با موهای هایلایت استخوانی مانتوی كوتاه مشكی تنگ و یك شلوار برمودا لی به تن داشت
دخترك از این كه می دید چنین دختر زیبایی در كنار او نشسته و باب صحبتو با او باز كرد ه خیلی خوشحال شد مخصوصا اینكه تحمل این دقایق برای او سخت بود و دوست داشت با كسی صحبت كند
گوشی موبایلش رابه طرف دختر دراز كرد و گفت قابل نداره
دختر لبخند زبایی زد و گفت : من اسمم مانیاست یا مارال ....... اصلا هر چی تو دوست داری صدام كن می دونی چشمای خیلی قشنگ و معصومی داری معلومه سن و سال زیادی نداری اسم تو چیه؟
دخترك گفت :اسم واقعی من سیما هست
و هر دو با هم زدن زیر خنده
مارال گفت: منتظر كسی هسی انگار درسته؟
سیما گفت :آره
مارال گفت : خیلی وقته از دور داشتم میپاییدمت خیلی استرس داری رنگت پریده معلومه كه بار اولته از خونه فرار میكنی
سیما تعجب كرد یعنی مارال از كجا فهمیده بود او از خانه فرار كرده
مارال با خونسردی بسته ای سیگار از توی كیفش در آورد و به سیما هم تعارف كرد ولی سیما دت او را رد كرد
مارال سیگار را روشن كرد و یكك پك عمیق به سیگار زد و دودش را با مهارت زیادی از بینی خارج كرد
هر كس از كنار سیما و مارال رد میشد به آنها نگاه میكرد و زیر لب چیزی میگفتند گاهی چند گروه پسر از كنار آنها رد میشدند و مارال خیلی صمیمی با آنها سلام و احوال پرسی میكرد انگار توی پارك همه او را میشناختند
پشت شمشادهای پارك نزدیك بوفه پارك چند پسر ایستاده بودند و به مارال خیره شده بودند و با هم در مورد او صحبت میكردند انگار بر سر او شرط بندی میكردند
سیما به اطراف نگاه كرد و آهی كشید و گفت : كاش من هم زیبایی شما را داشتم انوقت این همه طرفدار داشتم
مارال با صدای بلندی شروع كرد به خندیدن و حین خنده به سیما گفت : خیلی هنوز بچه هستی تا بتونی فرق نگاهها را از هم تشخیص بدی اتفاقا من آرزو داشتنم زشت بودم انقدر زشت كه هیچكس نگاهم هم نمیكرد انوقت از نگاههای حریص و هوس بازانه این گرگها در امان بودم . سیما تو خیلی دختر ساده ای هستی درست مثل آب زلال پاكی و شفاف . چند سالته؟
سیما از تعریف مارال احساس شعف كرد و با ذوق گفت :17 سال
مارال یك نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : مطمئنی كه میاد دنبالت ؟
سیما گفت : آره . امیر حتما میاد تا حالا بدقول نبوده لابد كاری براش پیش اومده ما باهم نامزدیم البته نامزد نامزد كه نه ولی قراره به زودی نامزد كنیم و بعد باهم ازدواج كنیم ولی پدر مادر ما مخالف ازدواج ما هستن
مارال پوزخندی زد و گفت :پس به خاطر اون فرار كردی فكر میكنی ارزششو داره/
سیما از كلام تند و بی رودر وایسی مارال دلخور شد و قیافش كمی در هم فرو رفت
صدای موبایل مارال بلند شد و مارال از جاش بلند شد و كمی ان طرفتر شروع به صحبت كرد :الو بگو صدای تو میاد نه ستم الان نمی تونم برم همین دورو ورام دیگه بذار یك ساعت مال خودم باشم و به بدبختی خودم فكر كنم .
صدای فریاد مارال بلند شد : غلط كرده اون عوضی گفته بود یك نفره ولی 3 نفر بودن حالا طلبكار هم شده به زور از دستشون خلاص شدم من دیگه پامو اونجا نمی زارم . نه نه اونجا نمیام . باشه به كیان بگو باهاش تماس بگیره بگه یك ساعت دیگه دم در پارك ساعی بیاد ولی تنها.......
و موبایلش رو قطع كرد لبخند تصنعی به لب اورد و گفت : چیه خوشگل خانم از من دلخور شدی؟
بذار برم 2 تا بستنی دبش بخرم تا باهم آشتی كنیم
این دختر چه نگاه گیرا و چه نفوذ كلامی داشت شادی از حركاتش بر می خواست و اونوقت پشت تلفن اون حرفها رو می زد ..........
صدای خنده مارال بوفه را پر كرده بود كه داشت با یك پسر قد بلند صحبت میكرد یواشكی از توی كفشش چیزی در اورد و به پسر قد بلند داد و باهم دست دادن و مارال به طرف سیما به راه افتاد
سیما گفت : بهت شماره داد ؟ دوست پسرت بود ؟
مارال ددوباره خندید و گفت : نه شازده كوچولو . دوست كجا بود من از تمام پسرا متنفرم از همشون حالم بهم میخوره ولی خوب كارم ایجاب میكنه كه با این آدمها برخورد كنم . اصلا بگذریم این آقا داماد جواب اس ام استو نداد ؟
سیما گفت : نه ولی حتما تو راهه خیلی با مرام و آقاست
مارال گفت : ناراحت نشیا ولی دلم برات میسوزه چون سر كاری اون اگر میخواست بیاد تا حالا اومده بود همشون مثل همن.
سیما در حالی كه در دلش بسیار احساس دلشوره میكرد گفت : نه امیر حتما میاد
مارال دوبار ه سیگاری روشن كرد پكی زد و نقطه ای نا معلوم خیره شد و آهی از ته دل كشید انگار غم بزرگی پشت این چهره زیبا بود
با لحن بسیار دلنشینی شرو ع كرد به صحبت : من هم مثل تو فكر میكردم از وقتی خیلی بچه بودم همه بخاطر زیبایم و شیرین زبونیم دور ورم بودن عمه و خاله و داییو ... همه منو عروس خودشون میدونستن توی یه خانواده نسبتا مذهبی در شهرستان زندگی میكردیم یك خانواده ابرومند وساده یك برادر بزرگتر از خودم داشتم .و پدر و مادری كه مثل جفت چشماشون به من اعتماد داشتن
وقتی به سن راهنمایی رسیدم اكثر پسرای محلمون علاقه داشتن با من دوست بشن ولی من اصلا فكر این چیزا نبودم می خواستم درس بخونم و رشته عمران قبول بشم برای همین چادرمو می كشیدم جلوتر و به سرعت از كنار پسرای مزاحم رد میشدم گاهی وقتی به خونه می رسیدم انقدر نفس نفس میزدم كه مادرم میگفت :مگه حولی خوب یكم دیرتر برس خونه
سیما گفت: ولی اصلا به ظاهرت نمیاد قبلا چادری بودی
مارال گفت : اره و بودم ولی نه بخاطر علاقه قلبیم بلكه بخاطر احترام به پدر و مادرم . برادر و پدر خیلی غیرتی بودن وقتی به دبیرستان رفتم دیگه سر و كله خواستگارام پیدا شد مادر و پدر اصلا با ازدواج فامیلی موافق نبودن من هم اینقدر توی گوشم خونده بودن كه خوشگلم و می تونم بهترین اقبالو د اشته باشم كه می خواستم با كسی ازدواج كنم كه توی همه محل و فامیل زبانزد خاص و عام بشم
از بین همه پسرایی كه به خواستگاریم می اومدن یا پیشنهاد دوستی میدادن هیچكدومو در سطح خودم نمیدیدم
چند ماهی بود كه وقتی به دبیرستان می رفتم سر راهم شركتی بود كه مدیر عاملش یك پسر خیلی جذاب شیك پوش و پولدار بود . دقیقا همون مرد ارزوهای من. دوستام می گفتن اگر تو بخوای میتونی مخشو بزنی .من هم كم كم به او كه اسمش بهراد بود علاقمند شدم ولی بهراد برعكس همه به من توجهی نمیكرد.
دیگه حرصم گرفته بود كه چطور من نتونستم مخ بهرادو بزنم
دوستام می گفتن بخاطر چادری هست كه سرت میكنی از سرت دربیار اونوقت
ببین چطوری عاشقت میشه
ولی من میگفتم اگر دادشم ببینه من بی چادر هستم می كشتم .
ولی اینقدر عاشق بهراد شده بودم كه راضی شدم چادرمو از سرم در بیرم
به پیشنهاد دوستام كمی هم آرایش كردم و یك روز بجای مدرسه رفتم شركت بهراد و یك نامه نوشتم و در اون نوشته بودم كه دوستش دارم و می خوام كه باهاش باشم به هر قیمتی كه شده
وقتی وارد شركت شدم یك محیط خیلی شیك و تر تمیز جلب توجه میكرد به منشی گفتم با مدیر عامل كار دارم
از اون اصرا ر كه چه كاری دارید/؟ و از من انكار كه كار شخصی دارم
بلاخره بعد ساعتها وارد اتاق شدم بهراد داشت با تلفن حرف میزد و پشتش به من بود ولی وقت برگشت و من و دید برق شیطنت مردانه ای در چشمانش در خشید لبخندی زد و به استقبالم امد
من سرمو پایین انداخته بودم احساس میكردم صدای تپشهای قلبمو همه میشنون پس خیلی سریع با لكنت گفتم :من این نامه رو برای شما نوشتم میشه بخونید و الان جوابشو بهم بدید؟
قسمت دوم
بهراد شروع كرد به خواندن نامه ودرحین خواندن نامه لبخند میزد بعد كه نامه تمام شد من نفسم را در سینه حبس كردم و منتظر جواب بهراد شدم
بهراد گفت :آشنایی با شما دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی باعث افتخار منه . و شماره موبایلشو روی یك تكه كاغذ نوشت و خیلی مودبانه یك شاخه گل از توی گلدان گل روی میزش در آورد و به طرف من دراز كرد و گفت :من منتظر تماس شما هستم
نفهمیدم چطوری خداحافظی كردم و با چه سرعتی خودمو به دوستام رسوندم كه توی پارك منتظرم بودند اون روز از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجیدم و همه دوستامو بستنی مهمون كردم .
از روز بعد من هر روز با بهراد تا تلفن عمومی تماس می گرفتم ولی اون راغب نبود كه برای دیدنم از شركتش خارج بشه و كارهاش رو بهانه میكرد و می گفت چون شركت خودمه نمیتونم بیام ولی خیلی مشتاق دیدارتم تو بیا شركت من اینطوری هم تو رو می بینم هم به كارهام میرسم.
من حسابی عاشقش شده بودم و هر شب به یادش می خوابیدم سال آخر دبیرستان بودم وبا روحیه ای كه پیدا كرده بودم حسابی در درسهام نمرات خوبی میگرفتم . بعد از مدرسه میرفتم دستشویی پارك چادرمو در میآوردم ولی روسری كیپی سرم می كردم و یك رژ لب دخترانه می زدم و با یك شاخه گل به دیدن بهراد می رفتم و به خانوادم. می گفتم كه دبیرستان كلاس تست زنی برامون گذاشتن. ولی در دلم احساس گناه می كردم كه چرا دارم دروغ میگم و احساس میكردم رابطم با بهراد كه یك نامحرمه گناه محسوب میشه
دوستام میگفتن :دختر امل بازی درنیار همه دخترا حسرت اینو می خورن كه بهراد یك نیم نگاهی بهشون بندازه ولی اون عاشق تو شده تو به هر قیمتی شده باید بهرادو مال خودت كنی. هم پولداره هم خوشتیپ دیگه چی میخوای ؟
حرفای دوستام بیشتر تحریكم میكرد و باعث میشد ترسی كه از رفتن به شركت بهراد داشتم كمتر بشه
بهراد هر روز حرفای عاشقانه به من می زد و خانمی من صدام میكرد و می گفت خانمی من و تو مال همدیگه هستیم پس از چی می ترسی
ولی احساس گناه یك لحظه راحتم نمی ذاشت . یه روز بعد از كلاس معارف رفتم پیش دبیر معارفمون
گفتم : خانم می خواستم یك سوالی بپرسم
خانم رحمانی در حالیكه چونه مقنعه شو بالا میاورد تا حاظر بشه از كلاس بره بیرون یك لحظه ایستاد و گفت :بپرس عزیزم هر سوالی باشه من سعی میكنم كمكت كنم
پرسیدم :اگر دختر و پسری همدیگرو دوست داشته باشن گناه داره؟
خانم رحمانی گفت : نه دخترم دوست داشتن یك نعمت الهی كه هیچكس منكرش نیست از عشق زمینی ادمها به عشق الهی میرسن
پرسیدم :اگر این دختر و پسر با هم صحبت كنن و همدیگرو ببینن چطور اونم گناه نیست ؟
گفت : خوب این بحثش جداست ولی اگر خانواده ها در جریان نباشن گناهه چون ممكنه شیطون سراغشون بیاد و هر دوتا برای هم نامحرمن و این كار گناهه
گفتم :خوب در سن و سال ما ، دختر و پسرها دوست دارن با جنس مخالف صحبت كنن بیرون برن این یك حقیقته و هیچكس نمیتونه منكرش بشه درسته ؟
گفت : عزیزم دختر و پسرای جوان به سن شما باید سر خودشونو با درس و كار گرم كنن یا اگر این نیاز خیلی بهشون فشار اورد باید ازدواج كنن نه اینكه با هم رابطه پنهانی داشته باشن
پرسیدم : حالا اگر به قصد آشنایی قبل از ازدواج با هم باشن این هم اشكال داره ؟
گفت :اگر خانواده ها در جریان باشن نه
پرسیدم : اگر نباشن چی ؟ یعنی وقتی به تفاهم رسیدن بخوان به خانوادهاشون بگن چی؟ پس باید چیكار كنن كه گناه محسوب نشه
خانم رحمانی گفت :خانم نعمتی گناه ، در هر حال گناهه ولی فقط یك راه داره كه گناه محسوب نشه و اون اینكه باید با هم محرم بشن
پرسیدم : یعنی عقد كنن ؟ اینطوری كه همه خانواده می فهمن
خانم رحمانی در حالیكه چادرشو سرش میكرد گفت : نه منظورم اینه كه باید صیغه محرمیت بین خودشون بخونن
زنگ تفریح تموم شده بود و خانم رحمانی باید سر كلاس دیگه ای می رفت در حالیكه داشت می رفت گفت بعدا بیشتر باهم صحبت می كنیم در این باره عزیزم
از اون روز به بعد به این فكر میكردم كه ما باید بین هم صیغه محرمیت بخونیم توی كلی رساله و...... گشتم تا بالاخره این صیغه رو پیدا كردم ولی بهراد این جیزارو قبول نداشت میگفت محرمیت به دل آدمهاست یك آیه هیچوقت نمیتونه دوتا دل و به هم نزدیك كنه یا از هم دور كنه .
امتحاناتم شروع شده بود و احساس میكردم روحیه سابق و ندارم كه به درس خوندنم ادامه بدم
وقتی بهراد بی حوصلگی من و حتی توی روابطمون دید قبول كرد و ما بین هم صیغه محرمیت خوندیم به مدت 3 ماه و مهرم و 14 تا حبه قند كرد ولی بدون شاهد بدون مدرك یك جمله ای بود كه بین خودمون خوندیم و گفتیم :قبلت
روابطمون خیلی صمیمی شد و من فكر میكردم كه بهراد دیگه شوهرمه و بالاخره انقدر بهراد توی گوشم خوند كه اون اتفاقی كه نباید می افتاد بالاخره افتاد...........
ترس و وحشت ، از بی آبرویی تمام وجودمو پر كرده بود همش گریه میكردم و هر روز ازش خواهش میكردم كه زودتر بیاد خواستگاریم ولی بهراد هر روز یك بهانه جدید می اورد و می گفت دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره
یك روز تابستانی با بهراد رفته بویدم ناهار بیرون كه یك دفعه سنگینی نگاهی رو پشت سرم احساس كردم برگشتم و تمام دنیا رو سرم خراب شد. برادرم علی بود كه زل زده بود به من و از شدت خشم سرخ شده بود
بهراد متعجب یك نگاه به من میكرد و یك نگاه به علی
علی دستامو محكم گرفت و منو از سر جام بلند كرد
همه توی رستوران داشتن نگاهمون میكردن و من هر چی خواستم برای علی توضیح بدم فقط فریاد میزد : خفه شو
یك نگاه غضبناك به بهراد كرد و گفت: حال تو عوضی رو هم میگیرم
در طول راه هیچ حرفی با من نزد میدانستم كه آخر عاقبت خوبی در انتظارم نیست با غیرتی كه توی این مدت از علی دیده بودم همیشه از همین موضوع می ترسیدم ولی از طرفی پیش وجدان خودم راحت بودم كه من گناهی نكردم و بهراد به من محرم بوده و قصدش هم ازدواجه و منوو ترك نمیكنه
وقتی به خونه رسیدیم علی منو توی اتاقم هل داد و درو روم بست و از پشت درو قفل كرد
من فریاد می زدم :علی اشتباه میكنی بذار حرف بزنم
و علی فریاد میزد میرم پیش آقا جون تا تكلیفتو روشن كنه و درو به شدت بست و از خونه خارج شد
منم از تلفن اتاقم به بهراد زنگ زدم و با گریه شروع كردم به تعریف كردن ماجرا
بهراد دلداریم میداد و با خونسردی گفت : خانمی من هیچ نگران نباش من تنهات نمی زارم تو مطمئن باش من و تو مال همیم و اگربرادر یا پدرت پیش من بیان من تو رو از اونها خواستگاری میكنم . گل من قصه نخور حیف چشمای قشنگت نیست كه بارونی بشن ؟
وقتی گوشی رو قطع كردم احساس آرامش میكردم برام فرقی نداشت كه چه اتفاقی برام می افته چون احساس میكردم بهراد پشتمو خالی نمیكنه.
نیم ساعت بعد علی همراه پدر آمدن خونه . پدرم از وقتی در خونه رو باز كرد شروع كرد به دادو بیداد و میگفت : من فكر میكردم مصطفی پسر احمد آقا چون از ما جواب منفی شنیده اون مزخرفاتو میگفت كه می گفت جلو دخترتو بگیر حیف دختر نجیبت دست اون گرگ افتاده . منه احمق باورم نشدو با مصطفی كلی دعوا كردم و از مغازه بیرونش كردم وااااااااای خدایا منو ببخش به بنده خدا چقدر بدو بیراه گفتم حالا باید با خفت هر چه تمامتر سرمو كج كنم و برم ازشون عذر خواهی؟؟؟؟؟؟ ااین دختره چشم سفید از اطمینان ما سو استفاده كرد خیر نبینی دختر كه برام آبرو نذاشتی این ننگو چطوری تحمل كنم؟
مادر از همه جا بی خبر وارد خونه شد و وقتی داد و بیداد پدر را شنید گفت : چی شده مارال چیزیش شده؟
علی گفت : كاش مرده بود و شروع كرد به تعریف كردن داستانی كه اتفاق افتاده بود
مادر اشك می ریخت و میگفت : چطور تونست این كارو بكنه ؟دختر آخه تو چی كم داشتی ؟تو این شهر دیگه نمی تونیم سر بلند كنیم دیگه با چه رویی توی این محله زندگی كنیم؟
هر چی مادر میگفت علی بیشتر حرص و جوشی میشد بطرف در هجوم اورد و كمربند شروع كرد به كتك زدن من
من جیغ و داد كردم فریاد كشیدم ولی فایده ای نداشت یك گوشه كز كرده بودم و زیر مشت و لگد علی خرد شدن استخوانهامو احساس میكردم
من فریاد می زدم : بخدا اون قصد بدی نداشت می خواد با من ازدواج كنه
علی گفت : خیلی بدبختی كه باورت بشه اون مرتیكه اگر ادم درست وحسابی بود می اومد مثل ادم خواستگاریت دختری كه با پسری دوست بشه لایق زنده بودن نیست
پدر بجای اینكه جلوی علی رو بگیره صدای فریادش از اتاق بغلی می اومد : بدبخت شدیم
مادر شیون كنان بطرف علی دوید و دستشو گرفت و گفت :تو رو امام حسین ولش كن شاید راست بگه اونوقت جواب خدارو چی میدی؟شیرمو حلالت نمیكنم اگر به حرفش گوش ندی . ادرس پسررو بگیر برو ببین حرف حسابش چیه ؟تو این بدبختو كشتی
علی یك تكه جلوم انداخت و گفت فقط بخاطر عزیز این كارو می كنم یالا ادرسو بنویس ولی به ولای علی اگر دروغ گفته باشی عزیزو به عزات میشونم
و با عجله ادرسو از دست من قاپید و همراه پدر از خونه خارج شدند.
من اشك می ریختم و تمام دهنم پر از خون شده بود بازو و كمرم به شدت درد میكرد مادرم كمكم كرد تا از جام بلند شدم .
احساس تنفر عجیبی نسبت به علی احساس میكردم كه چطور به خودش اجازه داد كه بخاطر حرف مردم اینطوری به جون تنها خواهرش افتاد .
مادرم اشك می ریخت و به بدنم پماد می مالید و می گفت :دستش بشكنه نگاه كن چه به روزش انداخته
آخه دختر این چه كاری بود كردی ؟
من اما بیشتر از درد جسمم روحم و قلبم شكسته شده بود میدانستم كه طبق قولی كه بهراد به من داده علی حتما از كارش پشیمان میشه و اونوقت تا آخر عمرم هیچوقت نمی بخشمش
دل توی دلم نبود و كنار پنجره منتظر علی و پدرم نشسته بود هر ثانیه برام یك ساعت میگذشت تا بالاخره ساعت 9 شب به خانه آمدند
پدر انگار در این چند ساعت گرد پیری روی صورت و موهاش نشسته بود و تا به اون روز پدر بشاش و شادابمو اینقدر ناراحت و افتاده حال ندیده بودم.
مادر به حیاط رفت به استقبال انها و با هم وارد خانه شدند مادر در حالی كه كت پدر را میگرفت گفت : حاجی خسته نباشی چی شد ؟ كی میاد ؟
پدر دست در جیب كتش كرد و نامه ای را بدست مادر داد
مادر شروع به خواندن كرد یك نگاه به من میكرد و یك نگاه به نامه و اشك از چشمانش جاری شده بود.
پدر گفت :این دختر امروز آبروی چندین ساله منو برد امروز تحقیر شدم حتی جلوی این پسره آخه دختر تو خانوادت چه كمو كاستی داشتی كه اینكارو كردی
با بغض پرسیدم : مگه چی شده ؟ بهراد و ندیدین ؟ چی گفت بهتون ؟
علی با حالت خشم و غضب گفت : هیچی چی می خواستی بگه با اون گندی كه تو زدی دوغرتونیمشم بالا بود . اقا بهراد شما این نامه رو كه شما براش نوشته بودین داد به ما و گفت دختر شما به من پیشنهاد دوستی داده من قبول نمی كردم ولی اون اصرار داشت و هی می اومد شركت من اگر باور ندارین از منشیم بپرسین . بهراد گفت من اصلا نامزد دارم و قصد ازدواج با دختر شمارو نداشتم وندارم دختر شما داشت زندگی من و نامزدمو بهم می ریخت و اون روز من توی رستوران داشتم به دخترتون می گفتم كه دست از سر من برداره.
قسمت سوم
باورم نمی شد بهراد این حرفها رو زده باشه با بغض و فریاد گفتم : تو دروغ می گی اصلا تو از من از بچه گی هم خوشت نمی اومد و به من حسادت میكردی . اون به من قول داده هیچوقت نمیتونه این حرفارو زده باشه
پدرم مثل اسفند روی آتیش از سر جاش پرید و یك سیلی محكم به صورتم زد طوری كه چند قدم به عقب كشیده شدم و گفت : خفه شو دختره چشم سفید دیگه نمی خوام ببینمت تو باعث ننگ ما هستی دیگه دختری به اسم مارال ندارم تو نمی تونی بفهمی چقدر برای یك پدر سخته وقتی بشینه و این حرفارو از یك پسر نانجیب بشنوه كاش زمین دهن باز میكرد و من و میبرد همراه خودش كاش امشب بخوابم و فردا بیدار نشم
من و با شدت هل داد توی اتاق و در رو به روم قفل كرد.
مادر م از اون طرف شیون میزد ولی كاری از دستش بر نمی اومد پدر این دفعه به طرف مادر رفت و با پرخاش بسیار شروع كرد به مادرم بد وبیراه گفتن.
تا اون زمان هیچوقت ندیده بودم پدر و مادرم صداشونو روی هم بلند كنند و با بی احترامی با هم صحبت كنن ولی من باعث شده بودم این حریم شكسته بشه .
دنیا برام به آخر رسیده بود وقتی یاد حرفهای بهراد می افتادم به یاد قول وقرارهاش و به یاد نهایت نامردی كه در حق من كرده بود دوست داشتم آتیشش بزنم . ولی در اون شرایط چیكار میتونستم بكنم ؟ تازه اگر مادر و پدر میفهمیدن كه دختر عزیز دردونشون چه به روز خودش اورده دیگه منو زنده نمی زاشتن.
ولی با خودم فكر میكردم مگه كشكه من و اون با هم محرم بودیم اون حكم شوهر منو داشته نمیتونه زیر همه چیز بزنه.
دوست داشتم اون شب ، شب آخر زندگیم باشه و ای كاش پدرم یا علی زیر شلاق اون روز منو میكشتن اونوقت الان اوضاع و احوالم اینطوری نبود و مجبور نبودم دوریشونو تحمل كنم و به هر خفتی تن بدم.
چند روز در اتاق حبس بودم مادرم برام غذا می اورد ولی حتی یك كلام هم با من حرف نمی زد من هم به یك نقطه خیره شده بودم و لب به غذا نمیزدم مادرم هم ظرف غذا را دست نخورده میبرد بدون اینكه اصراری داشته باشه به غذا خوردنم . انگار توی اون عالم نبودم هر شب كابوس میدیدم و به فكر یك راه حل بودم ولی تمام راه حلها به بن بست ختم میشد.
از فرط بی غذایی ضعیف شده بودم و یك روز به خودم آمدم دیدم كه در بیمارستانم و سرم به دستم وصل هست 3 روز بیمارستان بودم ولی در این مدت نه پدر ونه علی به دیدنم نیامدن و فقط مادر سنگ صبورم شده بود و از شب تا صبح پای جا نماز اشك می ریخت و دعای توسل می خوند .
هنوز چند روز از برگشتنم به خانه نگذشته بود كه یك روز قفل سكوت پدر شكست یك چادر سفید به من داد و گفت : اینو سرت كن و یك كم به خودت برس امشب مهمان داریم .
مهمان اون هم با این اوضاع و احوال .......... فكر كردم شاید یكی از اقوام برای عیادتم می آیند
نزدیك غروب مهمانها آمدند با دسته گل و شیرینی ولی نه .........ای وای ........اون فرهاد بود خواستگار سابقم كه چندین بار تا بحال به خواستگاریم آمده بود و جو.ب رد شنیده بود
مادر وارد اتاقم شد و گفت : این دفعه دیگه حق نداری بیخودی بهانه بیاوری . تا این بی آبرویی به گوش همه نرسیده باید زودتر ازدواج كنیحالا چطور میتونستم به خانوادم بفهمونم كه من جز با بهراد نمیتونم با كسی ازدواج كنم یعنی مجبور بودم ؟
و اگر می فهمیدند من چطور میتوانستم توی روی خانوادم نگاه كنم
چادر سفیدمو سرم كردم و سینی چای بدست وارد پذیرایی شدم
تحسین همگان بلند شد ........ وای چه عروس خوشگلی .......وای چه عروس خوش قدوبالایی ماشاالله .خدا حفظش كنه براتون . نجابت از چهرش میباره
مادر میگفت :شما لطف دارید كنیز شماست
فرهاد پسر یكی از دوستان پدر بود پسری نجیب كه نجابت خودش و خانوادهش شهره شهر بود دانشجوی مكانیك بود از نظر خانوادگی بسیار مومن بودن كم حرف بود و در تمام مدت خواستگاری گلهای قالی رو نگاه میكرد
من كه همیشه آرزوی یك همسر خوشتیپ و سروزبون دارو داشتم هیچوقت نتونسته بودم به فرهاد به عنوان یك همسر نگاه كنم برای همین هر دفعه جواب منفی داده بودم و پدرو مادرم هم بخاطر اینكه فكر میكردند من دختر بسیار فهمیده ای هستم اختیار تصمیم گیری را به خودم داده بودند ولی حالا با این شرایط نمیتونستم روی حرفشون حرف بزنم .
در همون جلسه خواستگاری قرار ومدار بله برون و عقدكنان را گذاشتند و من مات و مبهوت از اینكه چه داره بر سرم میاد بودم.
پدرم میگفت :تو باعث ننگ ما هستی دیگه نمی خوام توی این خونه باشی و چشمم به چشمات بیفته
علی در تمام این مدت كلامی با من صحبت نمی كرد و مادرم با نگرانی و درسكوت و خلوت خودش سر نماز برام دعا میكرد و اشك می ریخت .
چطور می تونستم از فكر بهراد بیرون بیام در حالیكه اینقدر ادعای عاشقی میكرد و از پشت به من خنجر زده بود فكر انتقام تمام ذهنم و به خودش مشغول كرده بود
چطور می تونستم با فرهاد كنار بیام و باهاش زندگی جدیدی را شروع كنم ؟و از طرفی اگر می فهمید اون دختر نجیبی كه از من در ذهنش خودش ساخته من نیستم ، چطور می تونستم توی چشمام نگاه كنم . اگر خانوادم میفهمیدند كه من از اعتماد اونها سوء استفاده كردم و گذاشتم یك نامرد چه بلایی بر سرم بیاره اونوقت یك لحظه هم من رو زنده نمیذاشتن .
تمام وجودم از عذاب وجدان پر شده بود بعد از چند هفته كه خیال پدر و مادرم راحت شد و دعواها فروكش كرد اجازه پیدا كردم كه چند ساعت به خانه دوستم برم تا یكمی روحیه ام عوض بشه .
در راه خودمو به یك تلفن عمومی رسوندم و با موبایل بهراد تماس گرفتم
مارال: الو سلام بهراد . منم مارال حالت خوبه؟
بهراد : مارال......... بجا نمیارم
مارال : بهراد تو رو خدا جواب منو بده و من همه امیدم به تواه . بهراد منو دارن به زور شوهر میدن خواهش میكنم بیا خواستگاریم
بهراد : خوب مباركه ایشالا
مارال : بهراد تو چرا اون دروغهارو به پدر و برادرم گفتی ؟
بهراد : من .........من هیچوقت به هیچكس دروغ نگفتم و مگه دروغ گفتم كه نامه رو تو به من دادی ؟ مگه دروغ گفتم تو برام
مزاحمت ایجاد میكردی؟
مارال با اشك : آخه بهراد چرا اینقدر بی انصافی . تو خودت میگفتی ، خانمی من ، .ما بین هم صیغه خوندیم
بهراد :دست از این بچه بازیها بردار یكم تو دنیای امروز زندگی كن ، از من به تو نصیحت راحت زندگی كن هیچی رو سخت نگیر ... تازه كدوم دفتر خونه ای شاهد بوده ؟ كجا ثبت شده ؟ می تو نی برو ثابت كن
مارال : بهراد كنیزیتو میكنم ولی خواهش میكنم.........
بهراد : من نه كنیز می خوام نه زالویی مثل تو كه می چسبه و ول كن نیست
و گوشیشو با كمال بی رحمی روی من قطع كرد.
وقتی به خونه دوستم رسیدم یك دل سیر توی بغلش گریه كردم و باهاش دردودل كردم ولی روم نمیشد به هیچكس بگم كه مشكل اصلی من چیه .
جند روز بیشتر به مراسم عقد كنانم نمونده بود و من مستاصل بودم كه چه راه فراری داشتم ؟ هر روز بیشتر به بن بست میخوردم و می دونستم اگر حقیقت و بگم هیچكس دیگه نمی خواد تو صورتم نگاه كنه مرتب به خودم میگفتم : بچگی كردی مارال حالا هم باید تاوانشو پس بدی
فرهاد پسر بدی نبود . اینقدر ساده بود و پاك كه تا بحال مستقیم توی چشمانم نگاه نكرده بود و منو مارال خانم صدا میزد .
وقتی فرهادو میدیم از خودم بدم می آمد كه چطور میتونم با زندگی جوانی به این پاكی بازی كنم ؟
تا اینكه بالاخره تصمیم نهایی مو گرفتم ....
ساعت 5 صبح از كابوسی وحشتناك بیدار شدم خواب دیدم توی یك قبری هستم كه اطرافش پر از آتشه و فرهاد بر سر و صورت من سنگ می انداخت و پدر و مادرم می خندیدند كه خوب شد این دختره مرد و این ننگ و با خودش به گور برد
وقتی از خواب پریدم با عجله به سمت كمد لباسهام رفتم و چمدتانم رو از لباسهام پر كردم كمی پول و شناسنامه و طلاهایی كه از دوران كودكی به عنوان هدیه به من داده بودند رو در چمدانم ریختم .
نامه ای نوشتم و از پدر و مادرم عذر خواهی كردم و نوشتم من برای شما دختر خوبی نبودم و میدونم از اعتمادتون سوء استفاده كردم ومن میرم ولی وقتی بر میگردم كه حتما پدر به من افتخار كنه و باعث ننگش نباشم.
چمدانم رابرداشتم و در سكوت از خانه خارج شدم در حالیكه اشك می ریختم از كوچه و پس كوچه های شهرمون گذشتم و با تك تك خاطراتم وداع كردم.
مجبور بودم تا ساعت 8 منتظر اتوبوس به مقصد تهران بمونم ولی اطمینان داشتم كه تا اون ساعت هیچكس متوجه غیبت من نمی شه .
عقربه های ساعت به سرعت به ساعت 8 نزدیك شدند و من با كوله باری از غم و تنهایی با این اتوبوس داشتم پا به دنیای ناشناخته ای میگذاشتم
قسمت چهارم
در تمام طول راه به حرفهای اون روز خانم رحمانی دبیر معارفمون فكر میكردم. و ای كاش به حرفش هیچوقت گوش نداده بودم اگر اون روز من به حرفهای خانم رحمانی عمل نكرده بودم ایا امروز مجبور به این كار بودم ؟ اگر قول و قرارهای بهراد و جدی نگرفته بودم باز هم سرنوشتم الان تنها نشستن توی اتوبوس و رفتن به تهران بود؟ چه سرنوشتی توی تقدیر من نوشته شده؟ چرا من..... آخه چرا من
........همیشه از مرگ می ترسیدم در غیر اینصورت حتما خودكشی میكردم تا مجبور نباشم برای ادامه زندگیم بار سنگین این خفت و روی دوش بكشم و مجبور باشم همیشه توی زندگیم با یك دروغ زندگی كنم
از طرفی به اتفاقاتی كه بعد از رفتنم از خانه فكر میكردم تمام وجودم به لرزش می افتاد خرد شدن و شكستن پدر و مادرم جلوی خانواده فرهاد جلوی فامیل . .. خانوادم دیگه چطور میتونستن توی اون شهر زندگی كنن؟
گاهی فكر میكردم دوباره برگردم به شهرمون ولی دیگه همه چیز تموم شده بود ساعت 3 بعد از ظهر بود و حتما تا حالا دیگه همه از فرار من باخبر شده بودند دیگه نمیتونستم كتكهای علی و تحقیرهای پدرم رو تحمل كنم ولی دلم برای مادرم می سوخت/.
و بالاخره به تهران رسیدم شهری كه تا بحال ندیده بودم و وقتی از كنارمیدان آزادی میگذشتیم انگار همه دردهامو فراموش كرده بودم و با یك حیرت غیر قابل وصف به پنجره اتوبوس چسبیده بودم و اطراف و نگاه میكردم هیچكس به هیچكس كاری نداشت و احساس میكردم وارد یك شهر ازاد شدم
وقتی از اتوبوس داشتم پیاده میشدم چادرمو گذاشتم روی صندلیم و پیاده شدم
بعد از چند دقیقه شاگرد راننده فریاد زد : خانم خانم چادرتون یادتون رفت
من هم گفتم : دیگه بهش احتیاج ندارم مال خودت بده به مادر یا خواهرت
و شاگرد راننده بهت زده به دور شدن من نگاه میكرد
دلم می خواست توی این شهر كه هیچكس منو نمی شناخت طوری زندگی كنم كه دلم می خواست . دوست داشتم اینجا درس بخونم دانشگاه برم آزاد زندگی كنم و به یك جایی برسم و برگردم شهرم و به پدرم ثابت كنم كه من باعث ننگشون نیستم و نبودم و قدردان زحماتشون بودم. ولی اینها آرزوهای محال و دور از دسترسی بود كه من اون روز باهاشون دلخوش بودم.
با علاقه زیادی به اطرافم نگاه میكردم شلوغی ،فریاد ، آلودگی صدای فریاد رانند های تاكسی رستورانهای بزرگ و دختر و پسرهایی كه خیلی راخت بدون اینكه كسی نگاهشون كنه دست در دست كنار هم راه می رفتن و باهم صحبت میكردن
.حسابی جو گیر شده بودم احساس میكردم چقدر بد تیپ و ساده هستم در برابر دیگران.
به دستشویی یك پارك رفتم و روسری كه مادر فرهاد برام خریده بود بر سر كردم و برای اولین بار بدون ترس و واهمه موهامو حسابی از جلو گذاشتم بیرون و با لوازم آرایشی كه طناز برای تولدم خریده بود و هیچوقت اجازه استفاده از اونهارو نداشتم ، شروع كردم به آرایش كردن
وقتی در آینه خودمو دیدم به وجد اومدم و از قیلفه جدیدم خیلی خوشم اومد احساس زیبایی عجیبی میكردم و با خودم گفتم : بابا ای ولا داری مارال دست هر چی دختر سوسوله تهرانیه از پشت بستی
از یك راننده تاكسی پرسیدم : آقا من اینجا مسافرم می خواستم ببینم اینجاها رستوران خوب كجا هست ؟
راننده كمی فكر كرد و گفت :چند تا رستوران عالی و شیك توی خیابون شریعتی هست اونجا ماشینهای خطیش ایستاده . با فریاد و به زبان تركی به یك راننده دیگه چیزی گفت و هر دو باهم زدن زیر خنده
راننده دومی گفت : حاج خانم بیا سوار شو من مسیرم اون طرفیه
نگاههای راننده های تاكسی خیلی هوس بازانه بود و همین باعث شد خودمو كمی جكع و جور كنم و سوار تاكسی شدم .
شهر تهران شهر بینهایت شلوغی بود ترافیك در همه جا غوغا میكرد
راننده كنار یك رستوران بسیار شیك ایستاد و گفت: خانم همینجاست بفرمایید
یك رستوران خیلی شیك بود به هر طرف چشم مینداختم دختر و پسرهای جوان كنار هم نشسته بودند و داشتن غذا می خوردن به تنهایی سر یك میز نشستم و برای خودم سفارش غذای مخصوص رستوران و دادم
خیلی از پسرها كه حتی با دختر هم آمده بودن زیر زیركی نگاهم میكردن و من معنی نگاهاشونو نمی فهمیدم
از بین این پسرها جوان بسیار شیك و مودبی پشت صندوق رستوران نشسته بود كه از بدو ورود منو زیر نظر داشت ، غذا كه تموم شد صورتحسابو دادم و از رستوران خارج شدم
هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم كه صدای اون جوان منو در جای خودم میخكوب كرد
خانم خانم میسه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
گفتم:بله بفرمایید
گفت :سلام من سیامك هستم می خواستم جسارت كنم و ببینم میشه بیشتر با شما آشنا بشم؟
قند توی دلم آب شده بود كه هنوز یك روز از آمدنم نگذشته تونستم یه پسر تهرونی رو تور كنم ولی نمیدونستم چطور برخورد كنم از طرفی بعد از بهراد از مردها بدم می امد ولی با خودم فكر كردم شمارشو میگیرم برای روز مبادا خوبه توی این شهر غریب از طرفی پسری كه توی این رستوران كار میكنه حتما خیلی وضع مالیش باید خو ب باشه
گفتم:من خیلی اینجا نمیام ولی اگر دوست دارید میتونید شمارتونو بدید ..شاید البته شاید ،باهاتون تماس بگیزم
سیامك خیلی خوشحال شد و شماره موبایلشو نوشت روی یك تكه كاغذ و با ذوق بچه گانهای گفت: میشه امشب در خدمتتئن باشم ؟شما واقعا زیبا هستید . نمیشه یك لحظه چشم از شما برداشت
از تعریف سیامك به خودم بالیدن ولی حرفی نزدم
پرسید:اسمتون چیه؟
گفتم :اسمم........... اسمم كیاناست .
گفت :اسمتونم مثل خودتون زیباست . الان كجا می خواید برید؟
گفتم نمیدونم ........شمال شهر شما كه اینقدر تعریف شیك بودنشو میكنن كجاست ؟
با تعجب پرسید: شهرمون ؟ مگه شما ساكن تهران نیستید
داشتم حسابی سوتی میدادم با دستپاچگی گفتم : اره دیگه شهرتون چون من سالهاست ایران نبودم
سیامك احساس كرده بود كه چه فرد مناسبی رو پیدا كرده خواست به سوالاتش ادامه بده كه
گفتم: بعدا باهاتون تماس میگیرم و با هم بیشتر اشنا میشیم حالا میشه یه ماشین برام بگیرید من اینجا غریبم
گفت :بله حتما باعث افتخار منه اگر كار نداشتم خودم میبردمتون شهرو بهتون نشون میدادم ولی پدر چند روزه كه سفرن و من نمیتونم رستورانو ترك كنم ، شما شهر ما جردن . میرداماد و شهرك غرب .تجریش........ حالا كجا میرید؟
گفتم : اره اره جردن ، شنیدم میخوام برم بازار سرخه برای خرید اسمش یادم رفته بود
یك ماشین دربست برام گرفت و پولشم حساب كرد و من با اكراه با سیامك دست دادم و خداحافظی كردیم
در دلم ذوق كرده بودم كه چقدر زود تونستم مخ یه پسر تهرونی رو بزنم ولی حالا بشینه كه بهش زنگ بزنم ولی عجب پسر لارجی بود كه كرایه تاكسی هم دربستی حساب كرد به راننده گفتم : اقا من ایران نبودم می خوام چند تكه طلا بخرم لطفا منو جایی ببرید كه طلاهای قشنگ و مناسبی داره بعد میریم اون جایی كه اون اقا بهتون گفتن
و راننده به طرف تجریش رفت
وای واقعا فوق العاده بود حرم امامزاده صالح و دو سبك مدرن و قدیمی در كنار هم
من محو تماشای اطرافم شده بودم به یك طلا فروشی رفتم و تمام طلاهایی رو كه با خودم اورده بودم فروختم حدود 500 هزار تومان شد
از دیدن مغازه ها سیر نمیشدم مخصوصا تیپ و قیافه دخترها و پسرها برام جالب بود
بعضی از پسرها با چشمان حریصشون سر تا پای منو بر انداز میكردن و هر از گاهی بهم متلك می انداختن : چه خوشگی تو .........بگو ماه در نیاد وقتی تو هستی ........جیگرتو ...خوش بحال دوست پسرت و.......چه تیپ املی داری تو
برام خیلی جالب بود از شنیدن بعضیهاشون باد تو غبغبم می انداختم و از شنیدن بعضی دیگه از شرم سرخ می شدم
وقتی برگشتم تاكسی دربستی كه سیامك برام گرفته بود رفته بود به ناچار دوباره یك دربستی گرفتم
عقربه های ساعت دیگه ساعت 10 شب و نشون میداد و در یك لحظه بخودم آمدم شب باید كجا می خوابیدم ؟ پدر و مادرم الان چیكار میكننن؟
ترس عجیبی تمام وجودمو پر كرده بود كم كم مغازه ها كركره ها رو پایین میكشیدن هرچه زودتر باید می رفتم به یك هتل یا مسافر خونه ،یك احساس دلتنگی عجیبی وجودمو گرفت و افسوس از اینكه كاش فرار نكرده بودم
از راننده خواهش كردم بایسته تا من از تلفن عمومی یك تماس بگیرم
دلم برای صدای گرم مادرم تنگ شده بود
بعد از چند تا زنگ علی گوشی رو برداشت با صدای گرفته و ناراحت :الو بفرمایید ...الو چرا حرف نمیزنی؟
مادر از اون طرف فریاد میزد حتما ماراله بده تو رو خدا باهاش حرف بزنم و گریه وشیون میكردو صدای پدر را میشنیدم كه میگفت :بگو همون گوری كه رفته بمون و دیگه برنگرده من دختری به اسم مارال ندارم اصلا گوشی رو بده ببینم كه حرف حسابش چیه؟
و من با اشك گوشی رو فورا قطع كردم و بحتل خودم زار زدم كه تا چند وقت پیش چقدر احساس خوشبختی میكردم و حالا تنها توی این شهر غریب چیكار باید میكردم؟
راننده شاهد تمام این صحنه ها بود اینه جلو را بر روی چهره من زوم كرده بود و از اینه با چشمان حریصش منو می پایید
گفتم :آقا لطفا منو به یك هتل برسونید
راننده گفت : ابجی تنهایی؟یعنی تنهایی می خوای اتاق بگیری؟
گفتم :آره ..یعنی نه / همسرم امشب میرسن
راننده گفت : كدوم هتل برم ؟
گفتم :هر هتلی كه به اینجا نزدیكتره
بوی سیگار تمام فضای ماشینو پر كرده بودو یك نوار قدیمی كه صدای دلخراشی داشت
سپیده دم اومدو وقت رفتن .....حرفی نداشتیم ما برای گفتن
به یك هتل رسیدیم راننده گفت :آبجی ما اینجا منتظریم شاید جا نداشته باشه
و یك لبخند بسیار زننده زد كه اون لحظه من معنی لبخندشو نفهمیدم
رزوشن بسیار شیكی با سلام گفت :میتونم كمكتون كنم
گفتم :یك اتاق می خواستم آقا
رزوشن گفت :لطفا شناسنامتون
شناسنامه رو بهش نشون دادم
كمی نگاه كرد و گفت :متاسفم خانم محترم ما از دادن اتاق به خانمهای مجرد معذوریم
گفتم :پس من توی این شهر غریب چیكار كنم؟
گفت :خانم من مامورم ومعذور متاسفم
با دلخوری برگشتم و سوار تاكسی شدم راننده كاملا به طرف من برگشت :چی شد ابجی ؟
گفتم :هیچی میریم یك جای دیگه
چندین هتل و مسافرخانه رفتیم ولی هیچكدوم حاضر نبودن به دختر مجرد اتاق بدن
كم كم روی راننده باز شد و فهمیده بود كه من از خانه فرار كردم
گفت: :یه مسافر خونه اشنا سراغ دارم براتون بریم اونجا ؟
گفتم:واقعا لطف میكنید
راننده گفت:آبجی میگما اگر اقاتون امشب نیان ما در خدمتیم ما غریب نوازیم . و بلند بلند خندید
ترس از راننده كم كم تمام وجودمو پر كرده بود
گفتم : نه حتما بیاد
گفت :خانم كوچولو پس چرا هیچ جا بهت اتاق ندادن؟مجردی نه؟ تو دختر فراری هستی
برای اولین بار بود كه یك صحبت ساده منو تكون داد و فهمیدم از امروز جامعه منو به چه عنوانی میشناسه
فریاد زدم :نگه دار می خوام پیده بشم
راننده سرعتشو بیشتر میكرد :ا ابجی حالا چرا ترش مردی ؟خوب امشب اقاتون پیشتون نیست من كه نمردم . خودم آقات میشم اصلا اگر موافق باشی صیغه ات میكنم
این كلمه منو به یاد خانم رحمانی .. بهراد ....و اون اتفاق انداخت و تمام وجودم از نفرت پرشد
فریاد میزدم :نگه دار عوضی كجا منو میبری ؟
چندین بار سعی كردم در و باز كنم وخودمو پرت كنم بیرون ولی اون قفل مركزی رو زده بود
داشتیم به سرعت از شهر دور میشدیم و وارد جاده های تاریك اطراف شهر.
بجایی رسیدیم كه بنظرم آخر دنیا بود به زور منو از ماشین بیرون اورد : بیا خوشگل من ........حیف نیست امشب و به كام خودت و من زهر میكنی ؟بیا عروسك من . خانمی من
كلاماتش طرز صحبتش همه از یك اتفاق شوم دیگه خبر میداد : ولم كن عوضی
یك سیلی محكم به من زد كه شدت به زمین خوردم
و خیلی وقیحانه گفت :ادای دخترای نجیبو واسه من درنیار اگر نجیب بودی الان اینجا چیكار میكردی؟
و با تمام قدرت منو هل داد صندلی عقب ماشین..................
صبح وقتی بهوش اومدم تنهای تنها وسط جاده خاكی رها شده بودم با لباسهای پاره یك لحظه به یاذ چمدانم و پولهایم افتاده
وای همه پولهامو و چمدانم رو راننده دزدیده بود .......
قسمت پنجم
ساعتها در تنهایی اون جاده گریه كردم . به حال خودم به كار بچگانه ای كه انجام داده بودم و به خدا كلی گله و شكایت كردم و از خدا كمك خواستم
دیگه هیچ چیز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه
درمانده بودم و نمیدونستم باید چیكار كنم خسته و نالان با قامتی شكسته به را ه افتادم تا به یك آبادی برسم یك ساعت تمام راه رفتم تا به یك رستوران میان راه رسیدم . توی جیبهامو گشتم تا شاید پولی یا كارت تلفنی پیدا كنم ولی فقط یك چیز در جیبم بود شماره تلفن سیامك . همون صندوقدار رستوران كه برای ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها كسی بود كه توی این شهر غریب می شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا میشه یك تلفن بزنم
مغازه دار كه حال نذار منو دید گفت :خانم شما حالتون خوب نیست بذارید كمكتون كنم . و میخواست بازوی منو بگیره كه با فریاد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذارید یك تماس بگیرم
تلفنو بهم نشون داد در حالیكه خیلی كنجكاو شده بود ببینه چه بر سر من اومده
شماره سیامك و گرفتم سیامك خیلی خوشحال شد ازش خواهش كردم كه بیاد دنبالم
بعد از حدود نیم ساعت سیامك خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام كیانا چت شده چرا اینقدر خاكی و بهم ریخته ای ؟ چرا پیشونیت زخم شده ؟چه اتفاقی برات افتاده ؟مگه جردن نرفتی پس چطوری سر از اینجا در اوردی ؟تصادف كردی؟
در حالیكه تمام بدنم درد میكرد با بغض گفتم :سیامك من اینجا به غیر از تو هیچكس و ندارم تو رو خداكمكم كن
سیامك كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشین برسونم وقتی توی ماشین نشستم سیامك نگاهی به من كرد
گفت : خوب ، برام تعریف كن چه بر سرت اومده
و بغض من تركید وبلند بلند شروع كردم به گریه كردن
سیامك اشكامو پاك كرد و گفت :خیلی خوب نمی خواد حالا چیزی بگی بعدا برام تعریف كن
ومن با لحن منقطع گفتم : سیامك چمدانم . پولهام و لباسهامو دزدیدن
سیامك منو به آرامش دعوت كرد و من همچنان تمام تنم می لرزید و گریه میكردم در تمام طول مسیر بین من و سیامك حرفی ردوبدل نشد و من در ماشین به خواب رفتم .
وقتی بیدار شدم دم در یك درمانگاه بودیم به اتفاق به درمانگاه رفتیم و زخم پیشانیمو بخیه زدن و یك سرم بهم وصل كردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابی كه مثل كابوس بود
وقتی چشمامو باز كردم ساعتها گذشته بود و سیامك بالای سرم بود :كیانا جان حالت بهتر شده؟من خیلی نگرانت شدم اینجا كسی رو داری كه شمارشو بدی به من باهاش تماس بگیرم بیاد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اینجا هیچكس و ندارم یعنی هیچ كجای این كره خاكی هیچكس و ندارم
و پتورو كشیدم روی سرم و زار زار گریه كردم
سیامك خیلی گیج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابی درگیر شده بود . اون باورش نشده بود كه من هیچكس و نداشته باشم هرچی ازم می پرسید چه اتفاقی برات افتاده فقط میگفتم تصادف كردم و همه چیزمو ازم دزدین
از درمانگاه كه بیرون اومدیم ملتمسانه بازوی سیامك و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نمیشه من تصادف كردم وقتی روی زمین افتادم راننده بجای كمك چمدان و پولهامو دزدید و رفت
سیامك مكثی كرد و گفت :باشه قبول حالا با هم میریم پیش پلیس نشونی های راننده رو میدیم شاید تونستن پیداش كنن خیلی پرخاشگرانه گفتم :" :نه من چهرش یادم نمیاد من باتو هیچ جا نمیام اگرم میخوای اینكارو بكنی منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بمیرم ولی اونوقت می فهمم تو بویی از انسانیت و مردانگی نبردی كه یه دختر بدبختو تو كوچه می زاری و میری
سیامك انگار كمی نرم شده بود كه گفت :" چرا دلخور میشی عزیزم من میخواستم كمكت كرده باشم
نمیدونستم باید به سیامك چی بگم ولی میدونستم اگر به كلانتری میرفتم حتما می فهمیدن كه من از خانه فرار كردم و مجبور بودم دوباره برگردم پیش خانوادم ولی با چه رویی .. ولی از طرفی نه پولی داشتم و نه مكانی كه لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد میاوردم ومن هیچ وقت به این چیزا فكر نكرده بودم
من در فكر بودم كه سیامك دم یك پاساژ شیك پارك كرد و گفت : "چند لحظه اینجا منتظر بمون من یه كار كوچولو اینجا دارم زود برمیگردم
ومن به علامت تایید سرمو با بی حالی تكان دادم
از تمام مردها می ترسیدم نمیدونستم باید به چه كسی اعتماد كنم و به چه كسی اعتماد نكنم از حرفها و لحن كلامشون بیزار شده بودم وقتی به یاد بهراد می افتادم و اون راننده تاكسی كه چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتیش می گرفت
سیامك هم حتما یكی مثل اونهای دیگه بود
بالاخره تصمیم و گرفتم در ماشینو باز كردم كه پیاده بشم و سیامك و ترك كنم
هنوز چند قدمی نرفته بودم كه صدایی از پشت سرم گفت :خانمی ببخش انگار خیلی معطلت كردم ولی ارزش این انتظار و داشت ،دیدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسری و یك ذره خرت وپرت برات خریدم ......
و با لحن شیطنت باری گفت :" مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بیا جلو ببین ازشون خوشت میاد /
باشك و تردید چیزهایی كه سیامك برام خریده بودو نگاه كردم فوق العاده شیك و باسلیقه انتخاب شده بود به عمرم همچین مانتوی شیك نداشتم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد قبول كنم حتما سیامك دلش بحال من سوخته بود
گفتم : " نه ممنونم من به اینها احتیاجی ندارم لازم نیست شما هم برای من فردین بازی در بیارین
سیامك با دلخوری گفت :" اینها هدیه آشنایی من و تو ، چه اشكالی داره ؟همه لباسات پاره شده بود باید اون لباسهارو دیگه بندازی دور قابل استفاده نیستند
گفتم :" ولی اینها خیلی باید گرون باشن من نمیتونم قبول كنم ، من نمیتونم به تو پولی بدم بابتشون
با لبخند گفت :"گفتم هدیه است بابت هدیه هم كه از كسی پول نمیگیرن
با خشم و غضب گفتم :"نه من یا قبول نمیكنم یا پولشو بهت میدم من گدا نیستم كه دلت بخواد برام بسوزه
سیامك دیگه از كل كل كردن با من كلافه شده بود گفت:" من منظور بدی نداشتم قبول برو سر كار پولشونو بهم بده ولی بیا اینهارو بگیر كه حسابی از كتو كول افتادم
هدیه ها رو قبول كردم ولی در دلم احساس شادی زیادی میكردم یك تشكر زیر لفظی كردم و دوباره سوار ماشین شدیم
در بین راه سیامك دوباره پرسید :" مارال تو واقعا كسی رو نداری ؟
گفتم :" راستشوبخوای خانوادم توی زلزله همشون كشته شدن فقط من موندم
سیامك با لحن بسیار ناراحتی گفت :" واقعا متاسفم نمی خواستم ناراحتت كنم ، پس چرا به دروغ به من گفتی كه خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدی ؟
گفتم :" من تورو خوب نمیشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگیمو به هر كسی بگم
سیامك پرسید :" پس اینجا حتما كسی رو داری كه اینجا اومدی ؟
دروغهامو پشت سر هم ردیف میكردم و میگفتم خیلی زیركانه و ماهرانه احساس میكردم پا به دنیایی گذاشتم كه برای اینكه بتونم با اطرافیانم كنار بیام مجبورم خود واقعیم نباشم برای اینكه دیگران منو قبول كنن باید هویت اصلیمو پشت دروغهام پنهان كنم و از اینكه میتونستم با دروغهام سیامكو رام كنم لذت میبردم میدونستم كه برای اینكار باید از حربه های زنانه هم كمی استفاده كنم . من كه دیگه چیزی برای باختن نداشتم
دستان سیامكو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :" سیامك كمكم كن من از همه مردها بدم میامد ولی تو جوانمردترین مردی هستی كه من تا حالا دیدم سیامك جان تو تنها كسی هستی كه فكر میكنم میتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سیامك دستامو به گرمی فشرد و با لبخند مهربانی گفت :"روی من حساب كن نمیزارم هیچكس آسیبی به تو برسونه ولی تو هم باید با من صادق باشی
من یك آپارتمان كوچیك دارم برای خودم كه هر وقت میخوام تنها باشم یا دلم میگیره میرم اونجا تو میتونی یه مدت اونجا باشی
از اینكه میدیدم سیامك چه دلسوزانه حرفهای منو باور میكنه و از اینكه تونسته بودم برای خودم جا و مكان پیدا كنم خیلی خوشحال بودم
سیامك دوباره پرسید :نگفتی تو تهران فامیل و اشنایی نداری ؟
گفتم :" من اینجا یك عمو دارم ولی عمو و زن عموم خیلی منو اذیت میكردن اینقدر آزارم دادن كه مجبور شدم از خانه شون فرار كنم
سیامك با شدت ترمز كرد و فریاد زد : فرار ؟تو فرار كردی ؟یعنی تو دختر فراری هستی ؟
همه چیز داشت بهم می ریخت نباید اینقدر تند میرفتم از گفته خودم پشیمون شده بودم ولی حرفی بود كه دیگه زده شده بود
در ماشینو به تندی باز كردم و فریاد زدم :"تو داری زود قضاوت میكنی من بهت اجازه نمیدم كه اینطوری با من صحبت كنی تو فكر كردی من كی هستم ؟كاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اینهمه خفت و خواریرو تحمل نمیكردم / من از عموی نامردم متنفرم من نمی خوام به خانه اون لعنتی برگردم
سیامك مچ دستمو خیلی محكم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتی بنشین تو ماشین می رسونمت در خونه عموت هر چی باشه اون فامیلتونه
توی بد مخمصه ای گیر كرده بودم دیگه نمی خواستم سرنوشت دیشب شبهای دیگه هم برام تكرار بشهدوست داشتم مثل دخترهای دیگه تهرونی زندگی كنم احساس كمبود محبت شدیدی میكردم
سیامك با لباس خریدنش و با پیشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشین شیك و رستوران بهم ثابت كرده بود كه پامو بد جایی نذاشتم و باید هر طوری شده حتی از روی ترحم اونو برای خودم حفظ میكردم چون بهش احتیاج داشتم
انگار شرایط جدیدم از من یك مارال جدید ساخته بود با شخصیت جدید اون مارال ساده و صادق كه وقتی یك دروغ میگفت تمام طول شب استغفار میگفت دیگه مرده بود من اون سادگی رو تو هم.ون اتوبوسی كه باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سیامك گفتم :" من حرف اخرم رو میزنم اونوقت خودت تصمیم بگیر .از وقتی بچه بودم همه به من توجه میكردن حتی مردهای فامیل بخاطر زیبایی كه داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فكر میكردن من باعث میشم شوهراشون زل بزنن به من . ولی خانوادم یك تكیه گاه بودن برای من كه همیشه حافظم بودن
تا اینكه اون اتفاق وحشتناك افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روی باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون میدید عمو بینهایت به من توجه میكنه و مرتب منوكتك میزد و جلوی همه خوارم میكرد
عموی من ادمه هرزه ای بود كه مست به خونه میامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بیارم و لی از همه بدتر این بود كه یك روز كه زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل كرد و برای نیت پلیدش شروع كرد به دویدن دنبال من به هر بدبختی بود من خودمو به اتاقی رسوندم و درو از پشت قفل كردم زندگی برام توی اون چهنم دیگه غیر ممكن بود منم وسایلمو جمع كردم و از پنجره پریدم بیرون و فرار كردم
حالا سیامك می خوام منصفانه قضاوت كنی تو بودی به این خفت تن میدادی ؟.....
سیامك حیران نگاهم میكرد و پشت سر هم سیگار میكشید.

