تبليغاتX
۞ دختر + پسر = جنگ جهانی سوم ۞

doost-doshman

حمیدرضا(مدیر)

doost-doshman

http://doost-doshman.blogfa.com

۞ دختر + پسر = جنگ جهانی سوم ۞

۞ دختر + پسر = جنگ جهانی سوم ۞ - تقدیم به ...

۞ دختر + پسر = جنگ جهانی سوم ۞

جنگ جهانی سوم همین جاست!!!
ضد دخترا ، ضد پسرا !

سلام سلام
حالتون چه طوره؟ایشالا همیشه ok باشید!
چیه؟!!! دنبال سنگر و خون و لشکر کشی و ... می گردی؟!!!
نه بابا بی خیال !!! ولی باور کن جنگ جهانی سوم همین جاست!!!
باور کن میشه من که خودم همین الان تیر خوردم و خودمو از خاکریز به کامپیوتر رسوندم که بگم عقب نشینی نکنید... .
اگه دختری برو توو سنگر دخترا اگه پسرا برو توو سنگر پسرا !!!
اینم یادت نره که یه سرباز واقعی هیچ وقت میدون رو خالی نمی کنه!

دوستانی که می خوان ما رو لینک کنن با اسم
۞ دختر + پسر = جنگ جهانی سوم ۞
این کار رو انجام بدن بعد منو خبر کنن تا با کمال میل لینکتون کنم.



***نکته کنکوری: اینو میگم به اونایی که با من بدن و به تهمت های کثیفی هم دامن زدن.ببین کره ی زمین گرده,به هم می رسیم می فهمی که خالی بستی یا نه اصلا تو خوب و عالی هستی... . تو خوبی,تو جلویی باشه ما پشتیم ولی مسیری که میری گرگ هاش رو ما کشتیم !



سرباز نظر یادت نره!!!

www.kal2kal.ir

BOYS vs GIRLS

۞ دختر + پسر = جنگ جهانی سوم ۞

تقدیم به ...

بازنـــــده



شب خیابون الرقته روی صندلی های بیرونی kfc نشسته بودم با ولع خاصی سیگارم رو میکشیدم و طبق معمول به جمعیت بی پایان خیره بودم. همیشه با دیدن این همه جمعیت که توی هم میلولیدن اولین سوالی که از خودم میپرسم اینه که هدف ما از زندگی چیه؟ (و هرگز هم به جواب نرسیدم) اخمام توی هم بود با هر کامی که از سیگارم میگرفتم لذت عجیبی میبردم سیگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصیلات عالیه که در پرتاب ته سیگار دارم زدم تهش یه قوس قشنگ و چرخش خوشگلی گرفت افتاد دقیقا جایی که میخواستم بعد یه لبخند زدم آروم گفتم یه سیگار دیگه تموم شد پس یه قدم به مرگ نزدیک تر!
همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن میز بغلی جلوی دید من بودن صداشون رو هم واضح میشنیدم شاید حواسشون به من نبود شایدم فکر میکردن من اروپایی ام عربی حالیم نمیشه!.تو دلم گفتم ؟؟؟؟ پسر تو توی قبرم بری بازم آرامش نداری! همینطور که صحبت میکردن یکی از پسرا زد روی شونه بغلی به پشت سر من خیره شدن چند ثانیه بعد اون یکی هم همین کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه خبر شده اینا نگاه میکنن؟
برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم بجز این 3 تا خیلی از پسرایی که اونجا بودن هم دارن نگاه میکنن سریع چشمم چرخید اونور تر دیدم بابا حق دارن! 2 تا دختر از یه مرسدس بنز s کلاس پیاده شدن داشتن میرفتن داخل رستوران با هر قدمی هم که میرفتن همه چشمها میچرخید البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو دیدم یه جوری شدم یکی شون موهای براق و بلندی داشت تا نزدیک ...میرسید یه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خیلی برنزه شده با یه کفش پاشنه بلند مشکی که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود فقط یکمی ...نسبت به بدنش فیت نبود یعنی شاید 1سایز بزرگ تر بود صورتش هم که نگم بهتره!
واقعا جذاب و بی نظیر بود اما اون یکی که توی اون چند ثانیه نگاهم بیشتر روی اون چرخیده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود یه دونه از این سیخ های سفید که زنا توی موهاشون میزنن و نمیدونم اسمش چیه توی موهاش بود یه لباس یکسره مشکی حریر تنش بود که روش گلهای مشکی مخمل داشت لباسش که تا یه وجب زیر زانوهاش بود یه چکمه مشکی هم پاش بود پوستش خیلی سفید بود (برای همینم ست مشکی زده بود)
بدنش کاملا فیت بود انگار همین الان از بازار مانکنها اومده! سفیدی بدنش از زیر لباس حریرش معلوم بود و واقعا یه چیز عجیب و فوق العاده ای شده بود چهرش خیلی گیرا تر خوشگل تر از کناریش بود ولی چون توی اون چند ثانیه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت کنم و ریزش رو ببینم. رفتن داخل رستوران ولی کله بیشتر پسرا همچنان به در بود! یه نیشخندی زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت!
یکیشون گفت آی قلبم! یکم گذشت یهو یکیشون گفت بیاین شرط بندی اون 2 تا گفتن چه شرطی؟ پسره خندید گفت هرکی تونست با یکی از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صمیمی شه شرط رو برده جایزه اش هم بازنده ها باید نفری 1000 درهم بزارن وسط اون 2تا یکمی فکر کردن خندیدن گفتن همه نفری 1000 درهم بزارین وسط شرط بندی شروع شد! خودم واسم قضیه جالب شده بود یه سیگار دیگه روشن کردم با دقت نگاه میکردم ببینم چیکار میکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بیرون (شبا که گرمای هوا فروکش میکنه هوای بیرون هوا خیلی خوب میشه)
رو یه میز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلی رو چرخوندم سعی کردم جوری بشینم که توی دید اونا نباشم یه کام سینگین از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه میکردم یکی از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچین یکم میخندید ولی دخترا اخم کرده بودن! 5 دقیقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهی کرد اومد نشست سر جاش! یه پوزخند زدم به خودم گفتم اینا چه دل خوشی دارن! همین مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکیلات به همین سادگی جلوی 1000 نفر ملت به تو خیکی راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اینا عرب نبودن عربی هم صحبت نمیکردن! (تو دلم خندیدم گفتم این چقدر دلش خوشه)
پسره ادامه داد باهاشون انگلیسی صحبت کردم فکر کنم ایرانی بودن هر جوری هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم ببخشید شما شبیه یکی از دوست دخترهای قبلیم بودین اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهی کردم اومدم.یه کام دیگه از سیگارم گرفتم بهش خیره شدم یه دشتاشه (همون لباس سفید و گشاد که عربها تن میکنن) تنش بود 2 تا موبایل از گردنش آویزون بود یکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پایین به زمین خیره شدم.یکم گذشت نفر دوم هم رفت همین اتفاق افتاد برگشت زدم زیر خنده به خودم گفتم بابا من اگه این اعتماد به نفس رو داشتم الان حد اقل با تارا رید رفیق بودم! یکمی به اون پسر اولی که بیشتر صحبت میکرد شرط هم اون گذاشته بود خیره شدم نگاش افتاد روی من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بیا پاشد اومد سمتم به عربی بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چی؟
از تعجب چشماش شد 6 تا یکم مکث کرد گفت داشتی گوش میکردی؟ خندیدم گفتم نه داشتم گوش میکردم! صندلی رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اینکارو کردی شرط رو تو بردی نفری 1000 درهم به تو میدیم مکثی کردم گفتم من پول نمیخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو بردم باید یه دختر عرب با من اشنا کنین. دختره باید عرب اصیل باشه (عربهای اصیل همه غیرتی هستن با غیر عرب دوست هم نمیشن!) .خندید زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم جدی میگم شرط من همینه یکم با تعجب نگام کرد گفت اینا هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بیشتره یکمی نگاش کردم گفتم شرط من همونه اگه میتونی از پسش بر بیایی شرط بندی میکنیم اخمی کرد با تردید گفت اگه باختی چی؟
مکثی کردم گفتم نفری 1000 درهم بهتون میدم خندید گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختی باید یه دختر ایرانی روبا من اشنا کنی یه لحظه اعصابم ریخت بهم رفتم بزنم تو اون ...... پیوند بخوره باز بیخیال شدم اخمی کردم دیدم بحث حیثیتی و رو کم کنی شده گفتم قبول! گفت شروع کن یکمی نگاش کردم گفتم پاشو برو سر میز خودتون من حواسم رو جمع کنم خندید گفت باشه پاشد رفت.اول پشیمون شدم از کاری که کردم ولی باز به خودم گفتم به درک غلطیه که کردم حالا به فکر بعدش باش!...

__________________ 

با تردید یه نگاهی به دخترا انداختم متاسفانه جای صندلیم رو که عوض کردم از دید اونا اومدم بیرون دید خودم هم کور شده بود نمتونستم به چشماشون خیره شم ببینم چه غلطی باید بکنم! آروم از جام پاشدم سینی غذا رو گرفتم رفتم سمتشون همه داشتن 6 چشمی بهم نگاه میکردن کنارشون واسادم به فارسی گفتم عذر میخوام یه میشه چند لحظه اینجا بشینم؟
دخترا دیدن فارسی صحبت کردم یکمی جا خوردن با تردید یه نگاهی از پایین تا بالام انداختن چیزی نگفتن منم با پر رویی بی نظیری که دارم سینی رو گذاشتم روی میز صندلی رو آروم زدم کنار نشستم یه نگاهی به دو رو برم کردم وای همه داشتن بهم نگاه میکردن یکی نبود بگه به شما ها چه؟!
تا نشستم روی صندلی یهو اون دختره که لباش مشکی تنش بود با لحن تندی گفت کی گفت شما بشین؟ (خدا رو 100 هزار بار شکر کردم که کنارمون چند تا خارجی بودن ایرانی نبود بفهمه چی میگیم) آروم گفتم من جسارت نکردم فقط دیدم سرپا عرضم رو خدمتتون بگم یکمی نادرسته همه نگاه میکنن واسه همین نشستم ماشالله انقدر جلب توجه دارین که همه یه چشمشون پیش شماهاست لباس مشکیه اخمی کرد اون لباس قرمزه آروم خندید گفت ماشالله سرزبون!
سرم رو انداختم پایین گفتم اختیار دارین عارضم خدمتتون که راستش من یه غلطی کردم یه مشکی پیش اومده که فقط به دست شما حل میشه! بعد بهشون یکم خیره شدم خودم باورم نمیشد اینا دیگه چی بودن؟ لباس قرمزه پوست صورتش هم کاملا برنزه بود چشمای آبی تیره داشت موهاش کاملا مشکی براق ابروهای کمانی خشگلی داشت بینی خوش فرم و کوچیک لبای گوشتی خیلی قشنگ گونه هاش هم سرخ و برجسته بودن نگام رفت روی لباس مشکیه که از اولش هم چشمم رو گرفته بود موهاش خرمایی بود که با همون سیخ سفیدها به ظرافت بسته بود ابروهای نازک و ناز موژه هاش بلند و جدا بودن چشمای مشکی و خمار داشت بینش رو یه جوری عمل کرده بود خیلی نوک تیز و خیلی سر بالا! لبای کوچولوی قرمز خون با برق لبی که زده بود یجورایی مثل لامپ 100 نور داشت!
گونه هاش هم مثل اون یکی برجسته و سرخ بودن ولی این چون برنزه نبود خیلی سفید بود لب و گونه هاش بیشتر نشون میدادن یه لحظه ماتم برد بهشون! لباس مشکیه با تندی نگام کرد گفت پاشو برو مزاحم نشو اینجا سیرک نیست اشتباه گرفتی یهو گفتم من توضیح میدم شما فرصت بدین اگه حرف بدی زدم خودم زودتر میرم.لباس قرمزه که یکم مهربون تر و خندون تر بود گفت خب باشه بگو گوش میدیم.یه مکثی کردم گفتم ببینید بحث حیثیتی سر نژاد پرستیه!
لباس قرمزه آروم خندید گفت ببخشیدا جنگ جهانی دوم تموم شد الان سومیش تو راهه نژاد پرستی چیه!؟ یکمی نگاش کردم گفتم بزارین از اول بگم ببینین.... بعد کل ماجرا رو براشون توضیح دادم اونا هاج و واج منو نگاه میکردن تموم که شد همچنان با تعجب نگام میکردن لباس مشکیه اخماش رو کشید گفت خودت با زبون خوش میری یا نه؟ یه لحظه تو دلم به خودم گفتم هر کاری میتونی بکن که فرصت آخره اینبار نشه شرط رو باختی! گفتم ببخشید حرف من هنوز تموم نشده بعد یکم نگاشون کردم ادامه دادم ببینین الان اگه من پاشم برم میفهمن شرط رو باختم از هم نژاد خودم دفاع که نکردم هیچ تازه باید یه دختر ایرانی هم ........ آخه این درسته؟ یه نگاه به اون خیکی بندازین؟
حق نداشتم بخاطر این شرطی که با دوستاش بسته بود سر هم نژاد من نارحت شم؟ (دروغ پشت دروغ میاد!) یکمی نگام کردن لباس قرمزه گفت خب الان ما باید چیکار کنیم؟ گفتم هیچی لباس مشکیه چشاش رو تنگ کرد گفت اگه دوست داری میتونیم بریم وسط برقصیم ها؟ آروم خندیدم گفتم ببخشید من رقص بلد نیستم بدتر ضایع میشیم! چشاش گرد شد گفت وای این دیگه کیه آروم گفتم شما هیچ کاری نمیخواد بکنین فقط همینجوری این 1 لقمه غذا رو با هم کوفت میکنیم یعنی کوفت میکنم بعد پاشیم بریم کافیه این خیکی ها شرط رو میبازن ما نژاد پرستیمون ثابت میشه! لباس قرمزه آروم خندید گفت عجب سوجه ای هستی تو!
لباس مشکیه یکمی چپ چپ نگام کرد گفت یه شب خواستیم بیاییم بیرون ببین چیکارش کرد منم یه

اونشب تا نزدیک صبح همونجا نشسته بودم.تا ظهر دنبال کارام بودم ظهر مثل همیشه رفتم باشگاه ولی واقعا داغون بودم اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط جسمم تکون میخورد فکرم انقدر داغون و سمی بود که کنترلش از دست خودم خارج شده بود تو باشگاه موقع تمرین بهترین راه برای خالی کردن حرص و خشمم بود واسه همین نمیفهمیدم چیکار میکنم فقط وزنه ها رو سنگین میکردم زندگی مسخره از جلوی چشام مثل فیلم رد میشد منم داد میزدم تمرین میکردم یکم بعد به خودم اومدم دیدم انقدر داد زدم و وزنه ها رو سنگین کردم همه دارن به من نگاه میکنن محلی ندادم بازم سنگین تر کردم زندگیم از جلوی چشام رد میشد من داد میزدم دیگه داشتم از نفس میافتادم مربیم اومد زد روی شونم گفت لباس بپوش برو یکم دیگه ادامه بدی یه بلایی سر خودت میاری با سرم تایید کردم رفتم لباس بپوشم.
از باشگاه اومدم بیرون باد خورد توی صورتم رفتم سمت ماشینم کیفم رو گذاشتم عقب یکم به اونجایی که اونروز الناز بغلم کرده بود خیره شدم رفتم همونجا واسادم باد میزد تو صورتم دستم رو گذاشتم روی سرم گفتم دیدی همش تکیه بر باد بود؟ دلم واسه الناز یه ذره شده بود سریع موبایلم رو در آوردم بهش زنگ زدم ولی جواب نداد 3.4 بار دیگه زنگ زدم بازم جواب نداد یه آهی کشیدم سرم رو تکون دادم اس ام اس زدم نوشتم "الناز گوشی رو بردار میخوام یه چیزی بهت بگم" یکمی منتظر موندم بازم جوابی نیومد سرم رو انداختم پایین رفتم سمت ماشینم.
جلوی آینه واساده بودم سرم رو خشک میکردم نا امیدی از صورتم معلوم بود احساس انزجار از چشام میزد بیرون ولی چیکار میشد کرد؟ یقه کیو باید میگرفت؟ سرنوشت انقدر مرد بود خودش رو نشون بده؟ نه تا بوده همین بوده زخم زده و خندیده.
مونده بودم چیکار کنم بازم به الناز زنگ زدم جواب نداد میدونستم میبینه ولی جواب نمیده چون بقول خودش "دیگه بدرد من نمیخورد" خیلی داغون بودم هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم با نا امیدی به موبایلم خیره شده بودم یهو موبایلم زنگ خورد با 1000 امید از جام پریدم آوردم بالا ولی دیدم شماره مریم افتاده.یکمی مکث کردم جواب دادم. زنگ زده بود خبر بگیره دید داغونم صدام در نمیاد پرسید چی شده ولی چیزی نگفتم خیلی اصرار کرد گفتم در مورد النازه دیگه چیزی نگفتم مریم گفت کجایی؟ گفتم خونه گفت من میام اونجا ببینم چی شده تو حالت خیلی بده یه چیزت میشه چیزی نگفتم یعنی اصلا تو حال خودم نبودم ذهنم همش جاهای دیگه بود. نیم ساعت بعد مریم اومد در رو باز کردم قیافه منو دید جا خورد گفت سالمی؟ با سرم تایید کردم رفتیم توی نشیمن نشستیم روی مبل راحتی گفت بگو چی شده؟ یکمی سکوت کردم بعد همه ماجرا رو براش تعریف کردم باورش نمیشد... مریم سرش رو تکون داد گفت ارا حالا که شده اگه واقعا دوسش داری باهاش بازی نکن بازم دوستش داشته باش نیشخندی زدم گفتم فکر کردی من جا زدم؟ موبایلم رو نشونش دادم گفتم ببین از غروب چقدر زنگ و اس ام اس زدم اون جواب نمیده یکمی مکث کرد گفت عیبی نداره هرکسی باشه همین کارو میکنه صبر کن خودش زنگ میزنه فعلا خیلی ریخته بهم گفتم نمیدونم چی بگم از جام پاشدم رفتم یه شیشه شامپاین آوردم با 2تا لیوان گذاشتم روی میز گفتم بعد از چند ماه میخوام مشروب بخورم یکمی نگام کرد گفت مگه مشروب برات ضرر نداره؟ در شامپاین رو باز کردم نیشخندی زدم گفتم خیلی چیزا واسم ضرر داره لیوان ها رو پر کردم چیزی نگفت میدونست خیلی داغونم.لیوان رو آوردم بالا گفتم به سلامتی هیچکس! خندید لیوانش رو آورد بالا گفت به سلامتی الناز یک ضرب خوردیم.
بازهم پر کردم خوردیم احساس میکردم الکل روم اثر کرده ولی من کلا از اونایی ام که الکل 90% هم بخورم بازم حواسم سر جاشه نگاهی به مریم کردم اونم خیلی خورده بود واقعا مست بود یه سیگار روشن کردم تکیه دادم عقب احساس میکردم مستی باعث شده همه چیز عمیق تر از جلوی چشام رد شه با ولع خاصی از سیگارم کام میگرفتم به گذشته ای که از جلوی چشام رد میشد فکر میکردم مریم اومد کنارم نشست آروم گفت تو چرا همیشه انقدر توی فکری؟ گفتم اگه تو هم جای من بودی همین بودی گذشته من خیلی عجیبه خودمم باورم نمیشه همیشه بازیچه روزگار بودم دستش رو گذاشت روی سینم گفت بی دلیل این اتفاقا نمیافته سرم رو تکون دادم گفتم آره خودمم میدونم.دستش رو کشید توی موهام گفت غصه نخور یه روز همه چیز درست میشه نیشخندی زدم سرم رو تکون دادم سیگارم رو خاموش کردم دستش رو گرفتم گفتم آره درست میشه فقط 100 سال اولش سخته خندید گفت چشم ببندی باز کنی 100 سال میره الان برنامه بریز واسه 100 سال دوم که دیگه تو دردسر نیافتی با سرم تایید کرم مشروب زیادی روم اثر گذاشته بود حواسم بود چیکار میکنم ولی کنترلم دست خودم نبود یه جورایی بی اختیار فقط نگاه میکردم اونم بد تر از من بود! مستی رو از چشای هر دو مون میشد خوند صورتش رو نزدیک تر کرد چشاش رو بست لبای داغش رو آروم گذاشت روی ..............

__________________

روز ها پشت هم میرفتن واسه منم اصلا مهم نبود الناز چشه از روزی که با الناز دوست شده بودم 1 ماه گذشته بود خیلی بهش توجه میکردم ولی الناز از این رابطه ما رنج میبرد اینو از چشاش میشد خوند.البته الناز هم حق داشت اون واقعا منو دوست داشت دلش میخواست ما هم مثل همه رابطه نزدیک داشته باشیم همدیگه رو بخوبی لمس کنیم ولی بخاطر مریضی الناز این امکان نداشت و یه چیز دیگه که هردومون رو آزار میداد این بود که ما هم یه روزی تموم میشدیم بهر حال بقول خودش الان نه 1 سال دیگه 2 سال دیگه یا هرچی یه روزی میرسید که ویروس hiv الناز رو از پا در میاورد. نمیدونم شایدم واقعا رابطه ما یه رابطه منطقی نبود.
روی تختم دراز کشیده بودم الناز خودش رو انداخت روی من پیشونیم رو بوس کرد خودش رو محکم بهم فشار داد گفت جیگر من چطوره؟ سرم تکون دادم گفتم بخوبی تو نمیرسم خندید گفت از چی نارحتی من مردم؟ موهاش رو ناز کردم گفتم ای کاش من میمردم راحت میشدیم.اخمی کرد گفت اینجوری صحبت نکن نارحت میشم به چشاش نگاه کردم غم رو میشد تا تهش خوند گفتم چشم.10 روز دیگه گذشت منم کم کم با این نوع رابطه عادت کرده بودم بحث اصلا سر س؟س و این حرفا نبود رابطه ما زیاد منطقی نبود ولی تنها توجیه اینه که دل منطق نمیشناسه...
الناز رو جلو برج خونشون پیاده کردم خودمم پیاده شدم رفتم سمتش خودش رو انداخت تو بغلم گفت مراقب خودت باش خندیدم گفتم چته؟ باز ... شدی؟ زد روی سینم گفت بی تربیت خوبی به تو نیومده؟ خندیدم گفتم نه اصلا گفت پس مراقب خودت نباش روی پیشونیش رو بوس کردم گفتم ولی تو خیلی باش آروم خندید تو صورتم خیره شد نمیدونم چرا غمش بیشتر از همیشه بود تا دید دارم چشاش رو نگاه میکنم سریع چشاش رو بست گفت از تو هرچیزی بر میاد چشم خونی میکنی خندیدم گفتم ای کلک چی پشت چشات قایم کردی که من نباید ببینم؟ چشاش هنوز بسته بود زبونش رو در آورد گفت فضول! کشیدمش تو بغلم سرش رو محکم به سینم فشار دادم گفت ارا جونم؟ گفتم هوم؟ گفت یه بار دیگه میگی؟ خندیدم گفتم آهای ملت بیایین جمع شین ببینین بعد صدام رو صاف کردم گفتم دوستت دارم! خودش رو محکم بهم فشار داد بعد رفت سمت خونشون منم به ماشینم تکیه دادم رفتنش رو نگاه میکردم یکم رفت برگشت سمت من داد زد ارا دوستت دارم مراقب خودت باش براش دست تکون دادم الناز رفت. یکمی فکر کردم یاد شهرزاد افتادم با حماقتی که کرد (خود کشی) دلم حوری ریخت پایین گفتم نکنه این دیوونه شده؟ میخواستم برم پیشش باز گفتم ولش کن بابا فکرش و منحرف نکن سرم رو تکون دادم سوار ماشینم شدم رفتم.
فرداش الناز زنگی نزد گفتم بزار استراحت کنه فردا میرم پیشش.غروب از باشگاه برگشتم یه دسته گل خوشگل گرفتم با همون وضع (بعد از باشگاه) رفتم سمت خونشون دلم میخواست عمر کوتاهش پر از شادی باشه درسته که این شادی به قیمت اشکای خونی من تموم میشد ولی دل این حرفارو نمیشناخت فقط میخواستم عمر کوتاهش پر از لبخند باشه.جلو خونشون پیاده شدم زنگ زدم بهش سانیا گوشی رو برداشت یکم خبر احوال کردیم گفتم گوشی رو بده الناز گفت الان میام پایین گفتم راضی به زحمت نیستم به الناز بگو پایین واسادم.
سانیا اومد پایین خندیدم گفتم الناز کو؟ حمومه؟ یکمی نگام کرد گفت الناز رفت خندیدم گفتم کجا رفته موبایلش رو نبرده؟ سرش رو انداخت پایین یه کاغذ بهم داد گفت این رو گذاشت واسه تو رفت اروپا کاغذ رو گرفتم گفتم این کارا یعنی چی؟ برگشت سمت برج آروم گفت الناز رو فراموش کن اون برای همیشه رفت سمت اروپا یکمی نگاش کردم داد زدم برو به جهنم با این حرف زدنت دست گل رو انداختم زمین یه لگد کردم روش کاغذ رو باز کردم نوشته بود:
ارا جونم سلام
ببخشید بی خبر رفتم ولی اگه قراره منو تو یه روز تموم شیم بهتره که همینجا و همن الان تموم شیم. تو بزرگترین شادی های زندگیم رو ساختی ولی حیف که زندگی بهمون بیشتر از این فرصت نداد. مراقب خودت باش تا همیشه دوستت دارم.راستی تازه فهمیدم معنیه "تکیه بر باد چی بود"
کاغذ رو مچاله کردم به آسمون نگاهی کردم هوا تازه تاریک شده بود. راستش زیاد تعجب نکردم به 2 دلیل. اول اینکه زندگی من تا بوده همین بوده و از روز اول مطمئن بودم یه دردسر دیگه تو راهه و به نوعی عادت داشتم دوم اینکه من یک بار دیگه تجربه همچین رابطه ای رو داشتم (فکر سمی) که آخر اون هم شهرزاد خودکشی کرد واسه همیشه ترکم کرد.به آسمون خیره بودم تنم شروع به لرزیدن کرد دستام رو گذاشتم روی سرم نشستم روی زمین تنم عرق سرد کرده بود اشکام میچکیدن روی صورتم آروم گریه میکردم به حال خودم به حال زندگی به حال تقاصی که پس میدادم و تموم نمیشد...
******
شب kfc سر همون میزی که اونشب نشسته بودم نشستم به دوروبرم نگاهی کردم سر میزی که جاسم اینا نشسته بودن 2تا پسر عرب نشسته بودن میخندیدن نگام رو چرخوندم سر میزی که الناز و سانیا نشسته بودن یه خانواده نشسته بودن که یه دختر 4.5 ساله ناز هم همراهشون بود.زنگ زدم به جاسم باورش نمیشد من زنگ زدم کلی خبر احوال کرد آخرش گفت با حیفا اومدیم خرید آروم گفتم قدر همدیگه رو بدونین امیدوارم خوشبخت بشین تلفن رو قطع کردم یه سیگار روشن کردم به جمعیت شلوغی که توی هم میلولیدن خیره شدم و مثل همیشه از خودم پرسیدم هدف ما از زندگی چیه؟ یه کام عمیق از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم به میزی که اونشب الناز و سانیا نشسته بودن خیره شدم ولی دیگه النازی نبود سانیایی نبود جاسمی نبود هیچ کس نبود مثل همیشه من بودم و من.موبایلم رو در آوردم بازش کردم آهنگ "تکیه بر باد" یاورم رو گذاشتم و به صندلی که اونشب الناز نشسته بود خیره شدم تمام خاطرات اونشب مثل فیلم زنده جلوی چشام بود یه کام دیگه از سیگارم گرفتم یاورم با تمام وجود میخوند...
من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده - بد و خوبه زندگی ما رو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم - تا به فردایی دوباره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی - این دیگه یه التماسه من میخوام بیایی بمونی...
نیشخندی زدم گفتم شرط بندی خوبی بود و من بردم ولی تقدیر با دست پر زور و نامردش محکم زد توی گوشم گفت بازنده تویی نه هیچ کسه دیگه.

 

بوی پیپ اومد نگام رو چرخوندم دیدم باباش پیپ روشن کرده به روزنامه gulf news خیره شده اصلا به ما توجه نمیکرد! مامانش گفت ببخشید عزیزم من رو سر این کارگر نباشم فایده نداره شما راحت باشین من میام بعد رفت سمت آشپزخونه.تا مامانش رفت الناز یه نگاهی به من کرد گفت پوستت رو میکنم به امیر نگاه کردم گفتم مربی جان تو شاهد باش این چی گفت! امیر خندید گفت این پوست منم میکنه بعد شاهد تو باشم؟ الناز نیشخندی زد با حرص گفت ارا جونم عجله نکن کم کم با خونه ما آشنا میشی!
هی با امیر شوخی میکردم میخندیدیم زمین و زمان رو به مسخره گرفته بودم! الناز اومد گفت زنگ زدم سانی هم الان میاد یکمی نگاش کردم گفتم تنها دیگه؟ گفت نخیر با خاله جونم میاد گفتم باشه راشون نمیدیم! الناز بلند گفت اوا؟ امیر خندید زد رو پام گفت بابا تو دیگه از کجا اومدی؟ گفتم از زندان دیگه مگه در گوشت نگفتم؟ الناز یکمی واسم ادا در آورد رفت پیش مامانش.نیم ساعت بعد سانیا و مامانش اومدن سانی تا منو دید خندید یه ادا در آورد مامانش اومد دست داد گفت خوشبختم پسرم منم لبخندی زدم گفتم همچنین مامانش هم خیلی خوشگل بود ولی یکم زیادی اخم داشت معلوم بود همچین از این خانم های جدی و مقرراتیه (تو دلم گفتم سانی حق داره سگ دوبرمن بشه) رفت رو یه مبل نشست سانی هم کنارش امیر آروم در گوشم گفت حالا تخم داری راشون ندی؟ آروم گفتم من غلط بکنم اصلا قدمشون رو سر من! الناز و مامانش هم اومدن نشستن آروم به امیر گفتم آقا مربی من میترسم امیر هم آروم گفت نگران نباش عزیزم یه وقت ???میشی هردومون زدیم زیر خنده مامان سانی یه نگاهی بهمون کرد گفت شما قبلا همدیگه رو میشناختین؟ امیر گفت نه! تازه 1 ساعت نمیشه دیدمش بعد مامان سانی یکم به من نگاه کرد کرد گفت از قیافت معلومه ازون پدر سوخته هایی! سانی و امیر و الناز یهو خندیدن من هاج و واج نگاه میکردم! (تو دلم گفتم زکی بابا نمردیم و از خودم پررو ترم دیدم!)
مامان الناز اخم کرد به مامان سانی گفت شهره اذیتش نکن خیلی پسر گلیه! آروم گفتم آره همین که ایشون گفتن درسته همشون خندیدن بجز خودم! خلاصه تا موقع شام هی مامان سانی تیکه مینداخت منم 2دستی برگشت میزدم! آخرش خندید گفت ماشالله زبون کی حریف تو میشه؟ خندیدم گفتم هنوز پیدا نشده!!
شام در آرامش و سکوت سپری شد سر میز موقع دسر دوباره شروع کردم به اراجیف گفتن! حتی بابای الناز هم با بقیه میخندید
بعد از شام و تشکیلات دوباره توی سالن پذیرایی نشسته بودیم یکم صحبت کردیم الناز بهم اشاره کرد رفتم پیشش بقیه مشغلول صحبت بودن گفت نمیخوایی اتاق منو ببینی؟ گفتم باشه بریم دستم رو گرفت رفتیم توی اتاقش پر از عروسک و تزیینات بود گفتم ای جان فقط کافیه من یه بار اینجا عصبانی شم چه حالی میده! گفت چرا؟ گفتم سگ شدن منو هنوز ندیدی یه وسیله سالم نمیزارم همه رو میشکنم حال میکنم! زد تو سرم گفت روانی کی میتونه با تو زندگی کنه؟ گفتم هیچکس! نشستم روی تختش اونم اومد رو پام نشست از پشت بغلش کردم گوشش رو بوس کردم گفت ارا هنوزم نمیخوایی بگی؟ گفتم چیو؟ گفت همون که بدهکاری یکمی سکوت کردم گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم احساس میکنم خیلی زوده با ناراحتی گفت ولی من احساس میکنم تو دوسم نداری آروم خندیدم گفتم خیلی مسخره بود زد رو پام گفت مسخره تویی که سختته یه جمله ساده بگی گفتم با گفتن چیزی درست نمیشه مهم عمل آدمه مکثی کرد گفت ولی یه دختر نیاز داره بشنوه سرم رو از پشت گذاشتم رو سرش دستام رو از حلقه کردم گذاشتم روی شکمش آروم گفتم زوده چیزی نگفت چند لحظه بعد یه قطره اشکش چکید روی دستم گفتم الناز گریه نکن آروم گفت نمیتونم گفتم الناز بس کن مسخره بازی در نیار گفتم یه جمله مهم نیست عمل کردنش مهمه گفت ساکت باش تو هیچی رو نمیفهمی الناز آروم گریه میکرد منم سرم از پشت روی سرش بود با خشم تو فکر بودم یکم بعد النار دستم رو گرفت گفت ببخشید نمیخواستم نارحتت کنم از روی پام بلندش کردم خودمم پاشدم بغلش کردم روی دستام بردمش کنار پنجره گفتم دوست داری باهم بپریم پایین؟
خندید دستاش رو دور گردنم حلقه کرد گفت هرجا تو باشی منم هستم حتی اون دنیا یهو یاد شهرزاد افتادم خنده روی لبام خشک شد! الناز گفت چی شد؟ چند قطره اشکام چکید رو صورتم گفتم چیزی نیست همش فکرای سمیه بعد روی لبش رو بوسیدم گفت دوباره سرت رو بیار جلو منم همینکارو کردم لباش رو آروم کشید روی لبم یکم مزه کرد خندید گفت به لبات چی میزنی؟ خندیدم گفتم تو چیکار داری؟ فکر کن فابریکه.گفت لعنت به تو با این تیکه کلامت بعد با هم دیگه به بیرون خیره شدیم به چراغهای آسمون خراشها که مثل همیشه بیداد میکردن الناز گفت ارا میخوام باهات رو راست باشم گفتم تاهالا نبودی؟ گفت بودم ولی یکم نه ولی دیگه من و تو کارمون داره به جای باریک میکشه باید هرچی داریم بگیم که تصمیمون محکم بشه گفتم من هیچی ندارم بگم جز یه شاهنامه خاطرات که اونم به موقعش برات یکی یکی میگم چون تمامی نداره!
آروم گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت تاحالا به یه چیزی در مورد من فکر کردی؟ گفتم منظورت س?س؟ خندید گفت آره فکر کردی؟ مکثی کردم گفتم تو فوق العاده س?سی هستی ولی نه زیاد توجه نکردم گفت واست مهمه؟ گفتم آره به قول یه بنده خدایی (شهرزاد) دوست داشتن همه چیز داره.
سرش رو برگردوند سمت سینم محکم فشار داد گفت دوست داری با من س?س کنی؟ یکمی فکر کردم گفتم آره.آروم گفت اگه من و تو نتونیم س?س کنیم چی؟ خندیدم گفتم میرم پیش مریم! زد روی سینم گفت منو بزار زمین خندیدم گفتم شوخی کردم گفت دفعه آخرت بود گفتم چشم قربان.دوباره پرسید اگه ما نتونیم س?س کنیم چی؟ گفتم نتونستن داریم تا نتونستن بستگی به دلیلش داره.دوباره سرش رو به سینم فشار داد گفت اگه دلیلش من باشم؟ گفتم خب چرا؟ گفت فکر کن من یه مرگم باشه خندیدم گفتم خب چه مرگته؟ سرش رو محکم تو سینم فشار داد گفت hiv بلند زدم زیر خنده گفتم مسخره ازین شوخیا نداشتیما سرش رو کشید کنار به صورتش نگاه کردم چند قطره اشک از چشاش ریخت گفت این آخرین حرف نگفته من بود. ارا من آلوده به ویروس hiv شدم ولی هنوز فعال نشده.تو صورتش خیره بودم چیزی نمیگفتم یکم بعد خندیدم گفتم مسخره بود شوخیه مسخره ای بود اشکاش رو پاک کرد گفت همش جدی بود به بیرون نگاهی کردم به چراغ آسمون خراشها که بیداد میکردن چند قطره اشک از چشام چکید آروم گفتم بگو دروغ گفتی ولی صدایی نیومد دستام شل شد آروم گذاشتمش پایین دستام رو گذاشتم روی پنجره سرم رو چسبوندم به شیشه به بیرون خیره بودم یکم خندیدم ولی خیلی زود ساکت شدم احساس میکردم بازم چراغهای آسمون خراشها دارن بهم میخندن بدنم شل شد بیحال همونجا نشستم روی زمین الناز آروم گریه میکرد تکیه دادم به دیوار چنگ زدم توی موهام واقعا دیگه واسه گریه کردن جون نداشتم فقط خیره شده بودم به دیوار اشکام آروم آروم میچکید روی گونه هام همه دنیا دور سرم میچرخید اشکام بیشتر شده بود دستم رو گذاشتم روی گره کرواتم هی ور میرفتم احساس میکردم دارم خفه میشم یکم بعد آروم چشام رو بستم دیگه چیزی نفهمیدم...

__________________ 

به خودم اومدم دیدم مامان الناز رو سرم واساده به صورتم آب میزنه با نگرانی گفت عزیزم حالت خوبه؟ آروم سرم رو تکون دادم گفتم خوبم دستم رو گرفت آروم از جام پاشدم الناز رو تختش نشسته بود آروم گریه میکرد به دورو برم نگاه کردم خدارو شکر جز مامان الناز کسی نبود احتمالا اومده بوده ببینه کجام که دیده من بیحال افتادم.دست مامان الناز تو دستم بود به الناز نگاهی کردم بعد به مامانش آروم دستش رو ول کردم رفتم لبه تخت نشستم مامانش یه لیوان آب بهم داد گفت چی شده؟ سرم رو انداختم پایین چیزی نگفتم.الناز آروم گریه میکرد مامانش نشست کنارم دست کشید روی سرم اولین بار بود که یه مادر رو سرم دست میکشید درسته که مادر خودم نبود ولی احساس کردم یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگی همینه که من تا حالا تجربه نکرده بودم.آروم گفت الناز باهات در مورد مریضیش صحبت کرد؟
سرم رو تکون دادم مامانش سرم رو گرفت تو بغلش تا حالا همه بهم گفته بودن وقتی سرم رو میزارم تو بغلت بهترین آرامش دنیا رو دارم ولی حالا این من بودم که باید این حرف رو میزدم. آره آغوش یه مادر بزرگترین آرامش دنیاست...
یکم بعد گفت فقط من و سانیا از مریضی الناز خبر داریم و حالام تو خودم رو کشیدم عقب آروم رفتم پنجره رو باز کردم به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم احساس میکردم دارم از پا در میام خودم باورم نمیشد زندگی چقدر راحت داره منو بازی میده.یه کام از سیگارم گرفتم به پایین نگاه کردم چشام رو تنگ کردم گفتم همین الان خودت رو برای همیشه راحت کن یکم خودم رو بیشتر خم کردم به پایین زل زدم چندتا قطره اشک از چشام چکید چشام رو بستم گفتم دیگه بسه همینجا بسه یکی دستش رو گذاشت پشت شونم به خودم اومدم برگشتم دیدم مامان الناز با تردید نگام میکنه اشک رو توی چشام دید دستش رو کشید روی چشام گفت زندگی پر از اتفاقای عجیبه که برای هرکسی پیش میاد دوباره به بیرون نگاهی کردم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم گفتم زندگی من همش اتفاقای عجیب بوده دفعه اولم نیست.
صورتم رو بوس کرد گفت الناز باید از اول همه چیز رو میگفت چون تو حق زندگی داری تو باید همیشه سالم باشی سرم رو تکون دادم گفتم زندگی همیشه واسم ممنوع بوده.از روزی که...
یکم بعد مامانش رفت بیرون از اتاق به الناز نگاهی کردم گوشه تختش نشسته بود سرش رو گرفته بود بین دستاش رفتم سمتش خواستم دستش رو بگیرم خودش رو کشید عقب گفت برو با تعجب بهش نگاه کردم گفتم میشه دیگه بیشتر از این نشکنی منو؟ سرش رو تکون داد گفت برو دستش رو گرفتم داد زد گفت برو راحتم بزار. با سر تایید کردم واقعا دلم بیشتر از همیشه شکست یعنی نشکست خورد شد آروم گفتم استراحت کن فردا بهت زنگ میزنم سرم رو انداختم پایین آروم رفتم سمت در با گریه گفت من دیگه به دردت نمیخورم یه نگاهی بهش کردم آروم و بیحال گفتم خفه شو الناز دارم میافتم به زور سر پا واسادم یکم دیگه حرف بزنی اون روی سگم میاد بالا اگه زنده بودم فردا بهت زنگ میزنم چون دلم برات تنگ میشه بعد کشون کشون از اتاق رفتم بیرون مامان الناز اومد پیشم گفتم من رو پام نمیتونم واسم از همه عذر خواهی کنین بعد کشون کشون رفتم سمت در خروجی مامانش اومد جلو در گفت مواظب خودت باش حالت خیلی بده خندیدم گفتم عادت کردم بعد دستش رو گرفتم گفتم مواظبش باش واسم مهم نیست مریضه یا سالمه مهم اینه که دوستش دارم امشب باهاش صحبت کن بگو ارا گفته فردا بهش زنگ میزنم چیزی که منتظرش بود رو 10 بار تکرار میکنم مامانش یه لبخندی زد گفت ممنون از دل بزرگی که داری منم حتما بهش میگم. سرم رو تکون دادم کشون کشون رفتم سمت آسانسور.
تو راه 10 باز نزدیک بود تصادف کنم آخرش هم دیدم واقعا دارم میافتم کنار ساحل واسادم ساعت 11 شب بود رفتم سمت دریا آروم آروم قدم برمیزدم باد خنک میزد تو صورتم به سیگار روشن کردم همینجوری که آروم قدم بر میداشتم باد میخورد تو صورتم با خودم زمزمه میکردم...
پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست - هم گریز غربتم زادگاه من کجاست؟
تو شبای پرسه دلواپسی که میخوام دنیا رو فریاد بزنم - به کدوم لهجه ترانه سر کنم؟ به کدوم زبون تو رو داد بزنم؟
گم و گیج و تلخ و بی گذشته ام توی شهری که پناهگاه به من - از کدوم طرف میشه بهم رسید؟ همه کوچه ها به غربت میرسن...

تقریبا 15روز گذشت احساس میکردم الناز دیوانه وار دوستم داره البته منم دوستش داشتم ولی اصلا به زبون نمیاوردم سانیا هم رفتارش بهتر شده بود حد اقل از حالت سگ دوبرمن در اومده بود! طبق گفته الناز هفته ای یک بار به زور میرفتیم بازار تا مثلا عادت های عجیب منو از سرم بندازه! البته کلاسهای فشرده کنترل خشم - نگه داشتن زبان در دهان (جلوگیری از زبون درازی) - تربیت برتر - آنتی فضولی و... بماند که اونا هم به اجبار برام میزاشت.ولی هرچی بیشتر سعی میکرد کمتر نتیجه میگرفت چون من بقول خودم فاریک همینجوری بودم و قابل تغییر هم نبودم!
غروب از باشگاه اومدم دوش گرفتم یکم استراحت کردم الناز زنگ زد گفت شب مثل یه پسر خوب شام بیا خونه ما! گفتم هوم؟ کی گفته؟ گفت مامانم گفتم ولم کن بابا دنبال دردسر میگردی؟ گفت دردسر واسه چی؟ گفتم هیچی منظورم اینه که بیخیال شو گفت نمیشه آخه مامانم گفته حالا زشته نیایی زدم رو پیشونیم گفتم ای خدا گفت مرض درد تنم دلتم بخواد گفتم غلط کردم گیر نده میام خندید گفت حالا شد گفتم باشه ساعت چند بیام؟ گفت نمیدونم بیا دیگه حالا نیم ساعت دیگه 1 ساعت دیگه گفتم باشه تلفن رو قطع کردم یه آهی کشیدم پاشدم رفتم ریشامو زدم خودم رو مرتب کردم جلو آینه واساده بودم یه پیرهن کرم رنگ تنم کردم با شلوار مشکی و کفش ساق بلند یه کروات مشکی هم زدم به خودم خیره شدم دستی روی صورتم کشیدم واسه خودم زبون در آوردم رفتم. 1ساعت بعد ماشین رو پایین برج خونشون پارک کردم یه سبد گل خوشگل دستم بود گره کرواتم رو سفت کردم زنگ زدم به الناز گفتم من پایینم گفت بیا بالا...

_________________

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد یه خانم خارجی هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آینه به خودم خیره شدو دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگی که به قلاده عادت نداره! هی با گره کروات ور میرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمیاد باید کی رو ببینم؟ خانمه یهو جا خورد یه نگاهی بهم کرد گفت خب کروات نرن! گفتم نمیشه دارم میرم مهمونی باید کروات میزدم! به سبد گل نگاه کرد خندید گفت داری میری خواستگاری؟ چشام گرد شد گفتم نه خدا نیاره اون روز رو! میرم خونه دوست دخترم مهمونی دفعه اولمه خیلی هم رسمیه مجبور شدم کروات بزنم! خندید گفت خودت میگی مجبور شدم پس تحمل کن تا تموم شه!
همون موقع در وا شد گفتم شب خوش رفتم سمت خونه الناز اینا.الناز در رو وا کرد برام دست تکون داد رفتم داخل خونشون خیلی بزرگ بود نزدیک بود گم بشم! الناز دستم رو گرفت در گوشم گفت از همون عطر زدی؟ گفتم انتخاب شما رو میشه نزد؟ خندید زد رو شونم گفت زبونتو مار بزنه همینجوری که دستم رو گرفته بود رفتیم سمت سالن پذیرایی یه پسر قد بلند و چهار شونه واساده بود بهش میومد 26.7 سالی داشته باشه با یه مرد تقریبا 50 ساله خوش تیپ و با یه خانم 46.7 ساله که فتوکپی الناز بود! الناز اشاره کرد گفت مامان بابا داداشم بعد به من اشاره کرد گفت اینم دوست پسر گلم ارا! (تو دلم گفتم بلند بگو لا اله الی الله) رفتم سمت باباش باهاش دست دادم گفتم خیلی خوشبختم اونم یه لبخند زد گفت همچنین رفتم سمت مامانش دست دادم سبد گل رو دادم بهش گفتم به زیبایی شما نمیرسه ولی بعنوان سمبل قشنگی تقدیم به شما!( الهی مار بزنه اون زبون رو که رگ خوابه همه آدما دستته!) مامانش خندید سبد رو گرفت گفت مرسی عزیزم خوش اومدی یه لبخندی زدم رفتم سمت داداشش دست دادم گفتم خوشبختم دستش رو گذاشت روی شونه هام گفت خوش اومدی پهلوون یه چشمک زدم رفتم جلو تر آروم در گوشش گفتم من به اونجا عمم خندیدم پلوون باشم! یه بار شدم واسه 7پشتم بسه قسم خوردم همیشه قهرمان باشم! خندید گفت درکت میکنم سر منم از این بلا ها اومده دوباره سر شونم رو گرفت گفت خوش اومدی قهرمان خندیدم دستش رو گرفتم گفتم مرسی مربی
تو سالن پذیرایی بودیم من روی مبل کنار داداشش نشسته بودم الناز رو به رومون بود باباش هم چند تا مبل اونور تر مامانش هم رفته بود سمت آشپزخونه یکم سکوت بود منم سرم رو انداختم پایین یکم بعد یه دختر فیلیپینی (کارگر خونشون بود) چایی تعارف کرد الناز بهش گفت 10 بار گفتم چایی رو خودت بزار جلوی مهمون دختره گفت چشم بعد یه فنجان چایی گذاشت جلوم بعدم واسه داداش الناز گذاشت رفت سمت باباش یه چشمکی به الناز زدم خندید زبون در آورد دو رو برم رو نگاه کردم خونشون هم بزرگ بود هم قشنگ و شیک معلوم بود مامانش واقعا خوش سلیقست همون موقع مامانش اومد گفت عزیزم راحت باش غریبی نکن یه لبخندی زدم بعد به داداشش نگاهی کردم گفتم مربی اسمت رو نگفتی؟ یه نگاهی کرد گفت امیر. آروم سرم رو بردم کنار گوشش با یه حالت خاصی (داش مشتی) گفتم ببین قربون منو نگاه نکن الان شدم بچه خوشگل 7.8 سال پیش بند 6 زندان شارجه مال خودم بود سیبیل داشتم اندازه موهای سرت بهم میگفتن اصغر سیبیل حالا شما یه نگاه به ما کردی اون حلال بود نگاه دوم رو بری اوضاع ستم میشه منم میگرخم همینجا تیزی به جونت میزنم!! یهو داداشش زد رو پام با تمام وجود زد زیر خنده! همه برگشتن مارو نگاه کردن مامانش با تردید گفت چی شد؟ امیر (داداشش) همچنان میخندید الناز گفت امیر چته؟ خودم بزور جلو خندم رو میگرفتم سرم رو انداخته بودم پایین هیچی نمیگفتم! امیر یکم دیگه خندید به من گفت بگم چی گفتی؟ سرم پایین بود ابرو زدم اشاره کردم نه! الناز گفت امیر داداشی بگو چی گفت؟ با من ابرو زدم نه! امیر خندید گفت ظاهرا ارا خان خیلی خوش مشربه من همچنان سرم پایین بود زیر چشمی نگاه میکردم الناز یکمی مکث کرد با حرص گفت آره خیلی حالا بعدا باهاش یه صحبتی دارم مامانش خندید گفت اوا چرا اینجوری میکنین پسر مردم یه شب اومده امیر پاشو برو اونور اذیتش نکنین الناز چشاش گرد شد گفت ما اذیتش نکنیم؟ سرم رو آوردم بالا گفتم ببخشید ولی الناز همیشه اذیتم میکنه منم دیگه عادت کردم مامانش گفت الهی نباشم بعد الناز رو نگاه کرد گفت خیلی بد شدی! الناز با ناباوری به من نگاه میکرد آروم گفت ببخشید دیگه اذیتش نمیکنم

سلام الناز
- چطوری شیطون؟ کجایی؟
خوبم. من نزدیک دریا
- اونجا چیکار میکنی؟ باز تو فکر کی رفتی؟
(آروم و بی حال خندیدم) هیچ کس فقط دلم گرفته بود
- دروغ نگو چرا صدات اینجوریه؟ صدات گرفته
نه چیزی نیست همینجوری خودش شده
- (خندید) تو کی میخوایی دست از دروغ گفتن بر داری؟
نمیدونم شاید هیچ وقت
- ببین خودت رو مرتب کن 1ساعت دیگه رستوران آبشار با سانی منتظرتیم باشه؟
هان؟ چه بی خبر؟ حالا چرا با سانی؟
- (خندید) خب میخوام شب اول دوستیمون پیش هم باشیم سانی هم میاد چون نمیشه نیاد من و اون دم همدیگه ایم
(یه آهی کشیدم) آهان باشه میام فعلا خداحافظ
- مواظب خودت باش.بای
تلفن رو قطع کردم یه کام سنگین از سیگارم گرفتم همونجا ولو شدم! دستم رو گذاشتم روی سرم گفتم ای لعنت به این زندگی.یکم بعد پاشدم رفتم یه گوشه خودم رو مرتب کردم دست و صورتم رو شستم ولی صدام بدجوری گرفته بود اینو نمیشد کاری کرد! 1 ساعت بعد رفتم داخل رستوران آبشار الناز و سانیا نشسته بودن رفتم باهاشون دست دادم نشستم جلوشون الناز آروم خندید گفت قیافت چرا اینطوری شده؟ مثل مرغ پر کنده شدی! لبخندی زدم گفتم چیزی نیست یکم عصبی بودم توی ساحل ولو شده بودم!
الناز خندید خم شد روی میز لبام رو بوس کرد گفت تو بیخود کردی بعد نشست سرجاش به سانیا نگاهی کردم اونم یه نگاهی بهم کرد (تو دلم گفتم امشب دیوونه شدم حرف بیخود بزنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!) الناز متوجه نگاه سنگین ما شد ولی چیزی نگفت.به الناز نگاهی کردم گفتم الناز زودتر شام بخوریم باید باهات صحبت کنم یه اخم خوشگل کرد گفت تو یه چیزیت هست آروم گفتم آره یه چیزی هست باید باهات صحبت کنم گفت باشه پس زودتر شام میخوریم بعدش صحبت میکنیم بعد با سانی پاشدن رفتن سمت بوفه.
سرم رو گذاشتم بین دستام تصمیم داشتم همه چیز رو به الناز بگم چون واقعا از خیانت متنفرم (اینجاست كه حقانیت پسرها ثابت میشه ) فقط به این فکر میکردم که چطوری بهش بگم.موقع شام اصلا حوصله نداشتم فقط واسه اینکه الناز نارحت نشه یکم با بی میلی شام خوردم بعد به الناز خیره شدم دلم نمیخواست جلو سانیا حرفی بزنم ولی چون حوصله سر و کله زدن و توجیح نداشتم تصمیم گرفتم همونجا بگم.یه نفس عمیق کشیدم گفتم الناز من باید یه چیزی رو بهت بگم که داره منو خفه میکنه الناز خندید گفت پس زودتر بگو چون من خودت رو میخوام نه جنازتو... لبخندی زدم گفتم همش از اون شب شروع شد من قضیه شرط بندی رو واسه شماها کامل تعریف نکردم قرار شد اگه شرط رو من بردم... کاملا همه چیز رو واسه الناز گفتم در مورد مریم جاسم حتی حیفا هم توضیح دادم و مو به مو تمام اتفاق ها رو توضیح دادم الناز یه جوری با تردید نگام میکرد سانیا اخم کرده بود با غیظ نگام میکرد.
آخرش سرم رو انداختم پایین گفتم مریم دختر خیلی خوبیه خیلی هم ناز و خوشگله منم هیچ بدی تو اخلاقش و اینا ندیدم ولی چیزی که هست اینه که مطمئن باش تو واسه من یه چیز دیگه ای اینو جدی میگم اولا که تو هم خون و هم نژاد منی دوما این که مهربونی تو یه چیز دیگست امروز وفتی دل ساده تورو دیدم از خودم خجالت کشیدم.الناز یه لبخند ناز زد دستم رو گرفت گفت از صداقتی که داری ممنون نیشخندی زدم گفتم من هرچی باشم خیانت کار و نامرد نیستم دستم رو محکم فشار داد گفت درست میشه هنوز که اتفاقی نیافتاده فقط به حرف بوده تموم شده رفته با سرم تایید کردم گفتم اتفاقی نیافتاده ولی مشکل یه چیز دیگست.
ببین تو روی من حساب کردی از ته دلت گفتی دوستت دارم منم همین کار رو کردم حالا فکر کن الان بیام بگم الناز جون شرمنده من نظرم عوض شده! خب تو چی میگی؟ چیکار میکنی؟ یکم اخم کرد گفت نمیدونم خیلی وحشتناکه! گفتم خب منم همین رو میگم من بودم که اول به اون پیشنهاد دادم اون رد کرد حالا نظرش عوض شده! منم موندم چه غلطی بکنم.
سانیا با اخم گفت برو بهش بگو من دوست دختر دارم اون موقع که بهت پیشنهاد دادم نداشتم. یکمی نگاش کردم گفتم تمام این ماجرا ها توی 48 ساعت اتفاق افتاد برم بگم تو جواب رد دادی با یکی دیگه دوست شدم؟ خیلی جدی گفت آره مگه چیه؟ سرم رو تکون دادم گفتم هیچی باید همینکارو کنم.الناز یه خنده خوشگل کرد گفت قربون زبون 6متریت برم تو که این زبون رو داری قصه چی رو میخوری؟ نیشخندی زدم سرم رو گذاشتم بین دستام گفتم شکستن یه دل صاف و ساده دیگه.
از رستوران اومدیم بیرون به بیرون خیره شدم مثل همیشه چراغهای آسمون خراشها بیداد میکردن الناز دستم رو گرفت گفت انقدر فکر نکن آخرش یه مرگت میزنه سرم رو تکون دادم گفتم همون بهتر که بزنه راحت شم زد توی سرم گفت بی ادب رفتم کنار ماشینم تکیه دادم بهش یه سیگار روشن کردم الناز و سانیا هم اومدن واسه اونا هم روشن کردم به همدیگه زل زده بودیم سیگارمون رو میکشیدیم.الناز گفت کی بهش میگی؟ یکمی فکر کردم گفتم فردا صبح تا ظهر که نیستم کار دارم بعد ظهر هم میرم باشگاه غروب از باشگاه اومدم بهش زنگ میزنم قرار میزارم.یه لبخندی زد اومد جلوم واساد قدش یه ذره از من بلند تر بود یکمی نگام کرد گفت مطمئن باشم همه چیز تموم میشه؟ سرم رو تکون دادم گفتم اگه غیر از این بود بهت نمیگفتم یه اخم خوشگل کرد گفت شیطون گولت نزنه؟ یه نیشخند زدم گفتم شیطان خود منم کی میخواد منو گول بزنه؟ آروم خندید گفت خودت!
بعد لباش رو گذاشت روی لبام محکم فشار داد من بی حرکت واساده بودم اون با قدرت لباش رو فشار میداد سرش رو برد عقب دستش رو کشید روی صورتم گفت همه چیزت فوق العادست درست مثل دروغهات! سرم رو انداختم پایین گفتم واسم مهم نیست من فقط خسته ام زد روی دهنم گفت ساکت من که نمردم عزا گرفتی.رفت عقب پیش سانیا واساد گفتم خیلی خوش گذشت بهتره بریم منم برم فکر کنم فردا چه غلطی بکنم سانیا با اخم گفت زبونت که همیشه واسه گفتن دروغ میچرخه حالا فردام چند تا دروغ بهش اضافه کنی تحویلش بدی جای دوری نمیره! با سرم تایید کردم رفتم سوار ماشینم شدم شیشه رو دادم پایین گفتم بعد از قرار فردا بهتون زنگ میزنم گزارش کامل میدم خیال هردوتون راحت. یه گاز دادم غرش ماشینم توی خیابون پیچید گفتم شب خوش.
فرداش از باشگاه اومدم بیرون زنگ زدم به مریم گفتم باید شما رو ببینم گفت کجایی؟ آدرس رو گفتم گفت من نزدیکم همونجا باش الان میام.توی شیشه های دودی ماشینم خیره شدم به خودم نگاه کردم تردید رو میشد از چشام خوند در ماشین رو باز کردم کیفم رو گذاشتم عقب دوباره توی شیشه های دودی نگاهی انداختم خودم رو یکم مرتب کردم یه آستین کوتاه چسبون سبز فسفری تنم بود بدنم بخاطر تمرین ورم داشت لباس داشت پاره میشد! یکم روی موهام و ابروهام دست کشیدم منتظر شدم که بیاد. یکم بعد لند کروز vxr نقره ای رفت جلو تر پارک کرد مریم اومد سمتم از توی ماشین بسته سیگارم رو در آوردم یجورایی استرس و تردید داشتم یه سیگار روشن کردم مریم اومد جلو دست دادیم روی پیشونیم رو بوس کرد یکم احوال پرسی کردیم بهم نگاه کرد گفت چیزی شده یهو گفتی بیام اینجا؟ یه کام از سیگارم گرفتم گفتم آره یه صحبتی باهات داشتم گفت خب بگو من گوش میدم؟ منم تمام ماجرا رو براش توضیح دادم خودم باورد نمیشد انقدر راست گو شده باشم! مریم چیزی آروم گفت چرا از اول نگفتی؟
گفتم نمیخواستم بهمین راحتی یه دل ساده دیگه رو بشکنم خندید دستش رو گذاشت روی شونم گفت مهم نیست خوشحال شدم که راستش رو گفتی یه لبخندی زدم گفتم مرسی احساس میکنم عذاب وجدانم تموم شد خندید گفت تو وجدان هم داری؟ گفتم آره یکمی واسم مونده اومد جلو بغلم کرد گفت ولی ارتباطت رو با من قطع نکن مثل 2 تا دوست معمولی گاهی خبر همدیگه رو بگیریم باشه؟ خندیدم گفتم حتما همینطوره محکم خودش رو بهم فشار داد احساس میکردم تن اون از من داغ تره یعنی کلا عربا همینن مخصوصا توی ...هیچکس حریفشون نمیشه! رفت عقب دستش رو گرفتم گفتم خبر ما رو بگیریا گفت باشه چشم مواظب خودت باش کاری داشتی حتما بهم بگو.اومد جلو روی لبم رو بوس کرد برام دست تکون داد رفت سمت ماشینش.
با خیال راحت تکیه دادم به ماشینم یه نفس راحت کشیدم گفتم آخیش داشتم خفه میشدم از عذاب وجدان.دستم رو کشیدم توی موهام یاد الناز که افتادم منتظر تلفن من بود. دوباره دلم لرزید گفتم بازم یه بازیه دیگه؟ آخرش به کجا میخواد برسه؟

زنگ زدم به الناز همه چیز رو براش توضیح دادم خیالش راحت شد گفت بعدا بهت زنگ میزنم.خودم رو جمع و جور کردم حرکت کردم سمت خونه تو راه تمام فکرم پیش الناز بود.از زیر دوش آب داغ اومدم بیرون هوا کم کم داشت تاریک میشد دلم مثل همیشه غم داشت اصلا انگار خدا منو با غم و غصه آفریده بود نمیدونم چرا همیشه شادی ها واسم گذرا بودن غم ها ماندگار...
رو تختم دراز کشیده بودم دستم زیر سرم بود چشام رو بسته بودم ولی مگه فکر های سمی میزاشتن یه لحظه آرام و قرار داشته باشم؟ با صدای موبایلم به خودم اومدم شماره الناز بود تلفن رو جواب دادم گفت با سانی میخواییم بریم بازار میایی؟ اولش گفتم نه! انقدر چک و چونه زد آخرش گفتم خب بگو اگه نیایی باید بیایی راحتمون کن! خندید گفت روم نمیشد گفتم باشه حتما من باید بیام دنبالتون آره؟ داد زد گفت پس من بیام دنبالت؟ خندیدم گفتم تسلیم دوباره شروع نکن میام.تلفن رو قطع کردم زدم تو سرم گفتم ای بابا چته؟ بقول الناز مگه من مردم عزا گرفتی؟ بخواد بشه میشه نخواد بشه هم نمیشه از امروزت لذت ببر با فردا چیکار داری؟ رفتم جلو آینه یه اخمی کردم گفتم به درک من که بازی رو شروع کردم غصه بخورم نخورم اگه بخواد دردسر تازه شروع شه میشه با منم کاری نداره! یکم ادا در آوردم واسه خودم لباسام رو پوشیدم رفتم.
******
پایین برج خونشون واساده بودم الناز و سانیا اومدن نشستن تو ماشین الناز یکم نگام کرد گفت ما نمردیم و دوباره خنده رو روی لبات دیدیم سرش رو کشیدم جلو لباش رو بوسیدم گفتم ببخشید گاهی فکرای سمی زیادی اذینتم میکنه خندید گفت فکرای سمی چیه؟ یه چشمک زدم گفتم ولش کن بعدا برات میگم خب کجا برم؟ دستم رو گرفت گفت برو سمت دیره بعدا فکر میکنیم ببینیم کجا بریم خرید! گفتم اطاعت قربان! تو راه از آینه به سانیا که پشتم نشسته بود نگاهی کردم اونم با یه اخم منو نگاه کرد! نمیدونم تو چه فکری بود یا اصلا چرا مثل سگ دوبرمن همیشه پاچه میگرفت! نیم ساعت بعد الناز و سانیا رفتن چند تا وسیله گرفتن الناز گفت کارمون تموم شد برو سیتی سنتر یکم دور بزنیم حوصلمون سر رفت از بس جای شلوغ نبودیم!
رفتیم سیتی سنتر بین جمعیت نا تمام آروم قدم میزدیم به فروشگاه ها نگاه میکردیم الناز و سانیا باهم صحبت میکردن میخندیدن من بد بختم که جزو لشکر خاله زنک ها نبودم اصلا توجه نمیکردم چی میگن! الناز گفت تو چیزی نمیخوایی؟ گفتم نه بابا مثل شما دخترا حوصله بازار و این حرفا رو ندارم.یه بار میام یه کامیون از هرچی میخوام میخرم میرم تا 3.4 ماه دیگه! دستم رو گرفت گفت تو بیخود میکنی اصلا از این به بعد هفته ای یک بار میاییم بازار تا عادت کنی یکمی زیر چشمی نگاش کردم گفتم به همین خیال باش دستم رو فشار داد گفت حالا میبینیم. سانیا آروم و بی صدا کنار الناز میومد بهش گفتم سانی چیزی نمیخوایی؟ گفت مثلا؟ گفتم چه میدونم قلاده ای چیزی اخم کرد گفت قلاده واسه چی؟ گفتم سگ نداری؟ گفت نه ندارم (تو دلم خندیدم گفتم خیلی خری اگه منظورم رو نفهمیدی!) سادیسمم اوت کرده بود دلم میخواست یکی رو اذیت کنم حرص بدم حالا سانی با پای خودش افتاده بود تو دام! همینجوری که راه میرفتیم گفتم سانی چیز دیگه ای نمیخوایی؟ یکمی نگام کرد گفت چرا یه دهن بند واسه تو گیر بیارم حتما میخرم! خندیدم گفتم باشه منم یه چیز خوب گیر بیارم حتما برات میخرم گفت مثلا؟ گفتم آرواره قوی! اخم کرد گفت آرواره؟ گفتم آره دیگه واسه اینکه اونجوری راحت تر پاچه میگیری! الناز بی اختار زد زیر خنده ولی خودم ساکت به جلو نگاه میکردم احساس کردم واقعا خورد تو پر سانیا! (تو دلم گفتم زبون دراز تر از من خودمم)
خلاصه تا 10 15 دقیقه هی تیکه مینداختم اون چیزی نمیگفت یعنی کی میتونه جواب زبون منو بده؟ دلم خنک شد دیگه ساکت شدم سادیسمم قشنگ ارضا شد کلی کیف کردم الناز گفت تو مطمئنی چیزی نمیخوایی؟ خندیدم گفتم حالا که اصرار میکنی یه سوتین مشکی واسم بگیر! خندید زد رو شونم گفت بی ادب نشو حالتو میگیرما به سانیا زیر چشمی نگاه کردم آروم داشت میخندید دستم رو گذاشتم پشت کمر الناز گفتم مثلا چطوری حالم رو میگیری؟ سرش رو آورد کنار گوشم گفت به موقعش میگم منم یهو موهای بلند الناز رو از پشت کشیدم (موهاش تا نزدیک ...میرسید) بلند گفت آی زدم زیر خنده سانیا با تعجب ما رو نگاه میکرد الناز گفت ارا خیلی نامردی از پشت کشیدی خندیدم گفتم من همیشه از پشت کار میکنم! زد تو سرم گفت ختی یک ذره ادب و نزاکت نداری خندیدم گفتم فابریکه! زد روشونم گفت تو کجات فابریک نیست؟ جاش برسه پیرهن تنت هم میگی فابریک از شکم مامانم باهاش در اومدم! من و الناز جر و بحث میکردیم سانیا به حرفای ما میخندید رفتیم پاریس گالری سانیا و الناز میخواستن لوازم آرایش بگیرن همینجوری واساده بودم یهو یاد سارا افتادم اونشب کنارم واساده بود گفت "سلیقه قشنگی دارین" یه نیشخندی زدم گفتم امان از این زندگی الناز زد رو شونم گفت هویی کجایی؟ دستش رو گرفتم گفتم در خدمت هستم! خندید گفت قربونت یه چشمک زدم رفت پیش سانیا چند لحظه بعد صدام کرد رفتم پیششون گفت اینو بو کن؟ بو کردم یه عطر فوق العاده خوش بو بود گفت چطوره؟ گفتم خیلی خوبه چرا من تاحالا ندیده بودم؟ خندید گفت خره اینجا هر ماه از پاریس عطر جدید میارن تو بقول خودت هر 3.4 ماه یک بار میایی بعد میخوایی عقب هم نمونی؟ گفتم همینو بگو! سانیا به کارمند اونجا گفت اینم بزارین روی وسایلمون الناز به سانیا گفت تموم؟ سانیا گفت صبر کن بعد به من نگاه کرد دستم رو گرفت گفت بیا رفتیم اونور تر 3تا تستر عطر گرفت سمتم گفت کدوم بیشتر تحریکت میکنه؟ یکمی بهش زل زدم راستش یکم جا خورده بودم! تستر ها رو بو کردم همشون تحریک کننده بود ولی یکی واقعا یجوریت میکرد بهش نشون دادم گفتم این خیلی تحریک میکنه آروم خندید گفت مرسی برد اونجا گفت اینم بزارین. منم با تعجب نگاش کردم رفتم پیششون الناز کیفش رو در آورد بهم نگاه کرد اخم کردم ترسید گفت چیه؟ (من بدم میاد یه دختر کنارم کیفش رو در بیاره یجورایی بهم بر میخوره) گفتم هیچی شما برین خودم حساب میکنم وسایل رو میارم.اومدم بیرون الناز گفت چی شد یهو؟ براش توضیح دادم خندید گفت خب مثل آدم بگو چرا اخم میکنی ترسیدم دلم ریخت.
یکم رفتیم سانیا آروم به الناز یه چیزی گفت الناز با سر تایید کرد فضولیم گل کرده بود داشتم میترکیدم! آروم در گوشش گفتم چی گفت؟ یه اخم ناز کرد گفت به تو چه اگه میخواست بفهمی بلند میگفت! سرم رو تکون دادم گفتم برو بابا الناز زد رو دهنم گفت کسی تاحالا تلاش نکرده ولی من تو رو آدم میکنم.چند دقیقه بعد جلو یه لباس زنونه فروشی الناز گفت همینجا واسا ما الان میاییم یکم نگاش کردم گفتم نمیشه! گفت بیخود کردی گفتم نمیشه من میرم گفت به درک همین الان برو پشتم رو کردم به مغازه گفتم گیرباکسم قاطی کرده فقط عقب میرم! خندید گفت ارا مسخره بازی در نیار الان میاییم گفتم حرفشم نزن منم میام گوشم رو کشید گفت ارا مسخره نشو زشته جلو سانی تو بیایی گفتم خب میام ولی قول میدم چشام رو ببندم خندید گفت ارا جونم اذیت نکن به خدا دیر شد گفتم مرغ من یک پا داره و بس! هی اون اسرار میکرد منم انکار! بعد از 10 دقیقه به این نتیجه رسیدیم که با هم بریم چون اگه نریم باید باهم بریم! رفتیم تو سانیا خندش گرفته بود الناز بهم چشم غره میرفت آروم گفت چشم چرونی کنی همینجا میزنمت با سر تایید کردم سانی چند تا لباس زیر دید الناز هم کنارش منم تا میتونستم چشم چرونی میکردم! این دختر خارجکی ها میومدن لباس زیر بخرن چشمای من نور میگرفت دلم شاد میشد! آروم در گوش الناز گفتم مشکی اونم آروم در گوشم گفت من بعدا تورو میکشم دوباره گفتم الناز ست مشکی بردار یه چشم غره رفت در گوشم گفت آخه من به تو چی بگم؟ پوست تنمو کاملا برنزه کردم نمیتونم تیره استفاده کنم آروم گفتم کور که نیستم تکرار نمیکنم فقط مشکی! دستش رو گذاشت رو صورتش گفت باشه تو برو کنار رفتم کنار یکم نگاه کرد یه ست مشکی خیلی خوشگل انتخاب کرد گذاشت کنار بقیه منم 4چشمی نگام پیش دختر خارجکی ها بود دلم شاد میشد! 10 دقیقه بعد اومدیم بیرون الناز یه اخمی کرد گفت ارا دلم میخواد همینجا خفت کنم سانیا هرهر میخندید گفتم ای بابا بد کردم مثل یه بادی گارد کنارتون راه میام؟ همه فکر میکنن من بادی گارد شماها هستم سانیا خندید گفت فقط بدرد همینم میخوری الناز زد رو سینم گفت راست میگه خندیدم با صدای کلفت و خش دارم گفتم خانم بفرمایین آقا گفته من مثل سایه همه جا باهاتون بیام! الناز دیگه نتونست جلو خندش رو بگیره گفت دلقک به تمام معنایی بعد دست سانیا رو گرفت جلو تر از من رفتن.
1ساعت بعد الناز و سانیا رو پایین برج پیادشون کردم گفتم بفرمایین؟ الناز خندید گفت به تو نمیشه تعارف کرد انقدر پررویی یه وقت میایی بالا کنار بابام میشینی جک ???تعریف میکنی! خندیدم گفتم مگه بده؟ دلش شاد میشه یکمی ادا در آورد گفت غلط کردی خودم به زور تحملت میکنم مامان بابام که هیچی گفتم اینجوریه؟ گفت آره گفتم فردا شب شام میام خونتون خندید گفت باشه به همین خیال باش اخم کردم گفتم جدی میگم میام الناز گفت اگه مردی بیا داداشم هم خونست گفتم منو از داداشت میترسونی؟ داداشت میدونه من 4 دوره قهرمان بدنسازی شدم؟ خندید گفت داداشم خودش بوکسوره سنگین وزنه گفتم ای ول خیلی وقته یه دعوا حسابی نکردم بالاخره یکی پیدا شد ارزش زدن داشته باشه گفت خیلی پر رویی واقعا داداش منو میزنی؟ گفتم جاش برسه تو هم میزنم اون که داداشته واسم زبون در آورد گفت غلط کردی گفتم حالا فردا بیام یا نه؟ اخم کرد جدی گفت زودته بموقش خودم دعوتت میکنم خندیدم گفتم باشه میرم پیش سانی الناز گفت اوه دیگه بدتر گفتم باشه زنگ میزنم به مریم میرم پیشش یهو مثل برق گرفته ها گفت ارا ازین شوخیا نکن قاطی میکنما خندیدم گفتم الهی قربون اون قاطی کردنات! کاری نداری؟ گفت نخیر آقای بی ادب سانیا هم یه لبخند زد گفت شب بخیر منم رفتم سمت خونه.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 14:41 توسط حمیدرضا(مدیر) |